واژه تالش چندین شکل برداشت دارندکه یکی این که کلمه تالش از طیلسان ،تول،کادوس ،تلرت رود برگرفته شده است برخی واژه تالش را مشتق از طیلسان به معنی روپوش بلندپشمی می دانند و بر این باور هستند که مردم تالش به دلیل استفاده از لباسها به این نام می خوانند. همچنین عربها به ردای که بردوش می اندازند طیلسان می گویند که از این گرفته شده است یا برخی برگرفته از تول می دانند واژه تولش یا تولیش که به معنی گل است گرفته شده است.آن هم به خاطر نوع آب و هوای خاص و وجود گل به خاطر بارندگی زیاد گرفته شده است همچنین مارسل بازن فرانسوی می گویید "واژه تالش یا تالیش و تولش برای نامیدن دامنه شرقی رشته کوه و هم نام قومی است "
تالشها در جنوب غربی دریای خزر، جلگه لنکران و بخشهایی از قفقاز در شوروی سابق پراکنده شده اند در سال 1976 عده تالشها در اتحاد جماهیر شوروی در حدود 250000 هزار نفر بودند در ایران هم استان گیلان :آستارا –هشتپر –ماسال و شاندرمن – ماسوله و بخشهایی از فومن و صومعه سرا و شفت و رشت و رودبار در حدود بیش از یک میلیون نفر سکونت دارند به زبان تالشی تکلم می کنند.
پیشینه تاریخ کادوسیان یا تالشها در گیلان
قبل از مهاجرت اقوام آريايي به ايران،نواحی شمالي ايران يعني نواحي جنوبو جنوب غربی درياي مازندران، مسكن اقوامي مانندكادوسيان، آماردها، كاسپيان و تپوري ها و …بود، قديمي ترين سندي كه از قوم كاسي ها ياد مي كند مربوط به سده 24 قبل از ميلاد و متعلق به «پوزوراين شوشيناك» است. هرودوت مورخ يوناني اين قسمت را حاكم نشين پانزدهم بر شمرده كه «ساس ها» و «كاسپي ها» ي ساكن آن دويست تالان خراج به داريوش مي پرداختند.استرابن كه در 40 ق.م تا 40 ميلادي مي زيست اقوام گلامي، كادوس، ماردي و بعضي قبايل گرگاني را ساكنان نواحي شمال كوه پراخواتراس (البرز) دانسته است. در گذر زمان اعراب كادوسيان را طيلسان خواندند.بعدها اين نام نيز تغيير يافت و امروزه آنها را تالش يا تالشان مي نامند. «پلوتارك» مورخ يوناني درباه جنگ كادوسيان با اردشير ساساني در 384 ميلادي سخن گفته است.«پيرنيا» با توجه به نوشته هاي «كتزياس» درباره كادوس ها مي گويد مادها ابتدا گيلان و حوالي ان را در اختيار داشتند ولي در اواخر دوره مادها، به سبب پاره اي اختلافات آن را از دست داده اند، چنانكه در اواخر عصر هخامنشي نيز كادوسي ها به صورت نيمه مستقل مي زيستند. نزاع ميان مادها و كادوسيان از وقايع مهم اواخر حكومت مادها است.در زمان حكومت آرته ميس، يكي از درباريان پارسي به نام «پارسداس» با چند هزار سوار و پياده به كادوسيان پناه برد و با انان پيمان خويشاوندي بست. در جنگي ميان كادوسي ها و مادها، او رهبري كادوس ها را به عهده داشت.الكساندر خود زوكو گل ها، كادوسي ها، در بيك ها، اوتي ها، اناري ها، دوكوزيني ها، آماردها و كاسپين ها را از اقوام ساكن درياي مازندران دانسته است.در اوستا بارها از ناحيه گيلان به عنوان «ورن» يا «ورن چهارگوش» نام برده شده است. در فرگرد اول، ونديداد گيلان را محل تولد فريدون دانسته و آمده است: «چهاردهمين كشوري كه من (اهورا) بيافريدم ورن چهارگوشه باشد در آنجايي كه فريدون كشنده اژي دهاك تولد يافت».و يا «فريدون پسر آبتين از خانداني توانا در [سرزمين] چهارگوشه ورن صد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند پيشكش [آناهيتا] كرد».آرياييان سكنان اين ناحيه را پيرو اهريمن و ديومي ناميدند. اين مسئله شايد به دليل مقاومت جانانه آنها در مقابل عناصر مهاجم و مهاجر اين نژاد جديد باشد.امروزه در گيلان واژه «تور» به ديوانه اطلاق مي شود كه احتمالاً ريشه در باورهاي كهن آريايي دارد. جالب توجه آن كه همين مردماني كه چنين حقيرانه از آنها ياد شده قبل از حمله آريايي ها، از تمدن و حكومت هاي پيشرفته و قدرتمندي برخوردار بودند. استرابن محل زندگي آنها را ناحيه شرقي تر بندر خزر و آنها را مهاجريني مي خواند كه از جانب درياي مازندران آمده اند. دلاپرت، كاسي ها را از قالب ميتاني ناميده و معتقد است طوايف مختلف كاس در حوالي «پاراخواتر» PARAKHOATR))كه با كوهستان تالش مطابقت مي نمايد سكني داشتند.كاسي ها از 1746 تا 1171 ق.م و تحت نام سلسله سوم بابل بر آنجا حكومت كردند. موسس اين سلسله «گانداش» بود. رب النوع بزرگ انها سورياش (رب النوع آفتاب) آرياني بود. با توجه به اين نظرات به خوبي مي توان خط سير و امتداد فرهنگ و تمدن كاسي ها را از نواحي جنوب درياي مازندران تا مناطق زاگرس و در نهايت بين النهرين پي گرفت، جايي كه تمدن و حكومت اين اقوانم به مدت شش قرن در آنجا سيطره داشت.امروز هنوز آثاري از نام كاسي ها در شمال ايران و در اسامي محل ها و نام افراد به چشم مي خورد. نام درياي خزر و شهر قزوين ماخوذ از نام اين اقوام است. شواهد فرضي قوي بر اين فرضيه وجود دارد كه كاسپيان ها اوايل هزاره چهارم و حتي پنجم قبل از ميلاد كشاورز بودند و دانش كشاورزي از فلات كاسپيان به سرزمين هاي كنار دري و اطراف رودهاي جيحون، سيحون و دجله و فرات سرايت كرد و انتشار يافت.از ديگر اقوام ساكن گيلان در عصر قبل از آريايي، آماردها هستند. نام رودخانه سفيدرود «آماردوس» از اين نژاد گرفته شده است. «كتزياس» كوروش را پسر جواني ازايل مردها (آماردها) ناميده است.ماردها و كادوسيان در زمان تسخير شهر سارد و بابل خدمات شاياني به «كوروش» نمودند. تمدن مارليك در كناره سفيدرود را به اين قوم نسبت مي دهند. «اشك» پنجم پادشاه پارتي بر اين قوم حمله برد و عده زيادي از آنان را به خراسان و برخي ديگر را به ايوان كيف يا شاراكس كوچاند. ماردها زماني از رود قزل اوزن تا گرگان را در اختيار داشتند.در زمان ساسانيان، «اردشير» در سال 384 ق.م در راس قشوني كه پلوتارك يوناني تعداد آنها را 300 هزار پياده و 10,000 سواره ذكر كرده براي فرونشاندن شورش گيلان بدان سولشگر كشيد.در زمان ساسانيان «چشنسف» يا «گشنسب شاه» بر تپشخوارگر كه منطقه وسيعي از آذربايجان تا دامغان امتداد داشت، حكمروايي داشت. خاندان گشنسب از 330 ق.م تا 419 و به قولي 529 ميلادي بر گيلان و مازندرن حكومت داشتند. اينان خود را از خاندان اردشير دراز دست مي دانستند.دوران طولاني حكومت اين خاندان هم زمان با سلطه حكومت هاي سلوكي و اشكاني و قسمت عمده اي از تاريخ حكومت ساساني است.در زمان نفوذ آيين مزدكي، شمال ايران به عنوان يكي از پايگاه هاي ترويج اين آيين درآمد. «كيوس» پسر «قباد» اين آيين را پذيرفت و عليه «خسرو» برادر كوچك تر شوريد و با سپاهي از گيلان و ديلمان و تپشخوارگر به مدائن تاخت، ولي شكست خورد و به قتل رسيد.پس از رقابت بر سر شاهنشاهي بين «جاماسب» و «قباد» فرزندان ساساني و شكست جاماسب، او به نواحي دربند خزر رفت و در آنجا حكومت كرد. «فيروز» نوه جاماسب وسعت اين حكومت را تا نواحي گيلان گسترش مي دهد. وي با يكي از خاندان هاي حاكم بر گيلان وصلت كرد كه ثمره آن ازدواج «گيل بن گيلانشاه» بود. گيلانشاه كه بعدها به «گاوباره» معروف شد، به طبرستان رفت و در نبرد با تركان ماورالنهر مجاهدت هاي بسيار از خويش نشان داد. بعدها با آشكار شدن اصل و نصب وي يزدگرد حكومت طبرستان را به او سپرد و آذرولاش حاكم انجا را بر كنار نمود. زمان حكومت وي هم زمان با حكومت خلفاي راشدين و اوايل عصر اموي است. خاندان «رابويه» و «پادوسبان» كه پسران گيل گاوباره بودند بعدها بر رويان طبرستان حكومت كردند. پادوسبانان يا استنداران تا 6 هـ.ق بر مناطقي از گيلان و مازندران حكومت كردند و پس از آن منقرض شدند.کادوسیانمردمانی بودند که در دورهٔ باستان در گیلان و شمال خاوری آذرآبادگان میزیستهاند. از زبان و نژاد آنها آگاهیای در دست نیست. زیستگاه آنها را مناطق کوهستانی و مهآلود شمال ایران نوشتهاند.کادوسیان در زمان کورش بزرگ بخشی از سپاهیان هخامنشی را تشکیل میدادند و به کورش وفادار بودند. به گزارش پلوتارک اینان در میانه پادشاهی هخامنشیان بر ایشان شوریدهاند. در زمان چیرگی سلوکیان بر ایران اینان را در سپاه سلوکی نیز میبینیم. برای نمونه در نبرد رافیا با مصر کادوسیان بخشی از جنگجویان سلوکی بودهاند.واپسین نشانههای از کادوسیان در زمان اشکانیان در تاریخ دیده میشود. مینماید که اینان در دیگر تیرههای کرانهٔ دریای مازندران حل شدهباشند.واسیلی ولادیمیر بارتولد مستشرق روس در اثر خود به نام جفرافیای تاریخی ایران مینویسد:«در عهد قدیم سکنهٔ اولیه گیلان را کادوسیان تشکیل میدادند که در قید اطاعت دولت هخامنشی نبودند. همین قوم یا قسمتی از آن را گیل هم می نامیدند و ولایت گیلان نام کنونی خود را از آنان داردنقاط مسكوني تالشان در گذشته بيشتر از حال به سوي شمال پيش رفته بود و با نقاطتات نشين جنوب قفقاز تماس مي يافت (اُرانسكي 1358،ص 317) و به نظر مي رسد كه ازجانب شمال غرب نيز به ارسباران و رودخانه ارس امتداد مي يافت و با ميتانيان وارمنيان همسايه بودند(علي اف ،ص 30،دياكونوف،ص 607) آثار اين گستردگي درشمال غربيپيوسته آشكار بوده . چنانكه در اواسط سده هفتم هـ . ق اهالي كليبر هنوز مركب از ترك وتالش بودند (مستوفي 1362،ص 84) و نام تالش هنوز بر روي چند طايفه بزرگ مغان وساكن در اراضي جنوب ارس ، همچون ميكائيللو و قوجه بيگ لو كه دست كم نيم قرنپيش ازاين مشتمل بر 5000خانوار بودند ، باقي مانده است (لغت نامه دهخدا، ذيل طالش )
اطلس پراكندگي تالشان بسيار گسترده است . درايران علاوه بر خانواده هاي نسبتا"زيادي كه به دلايل مختلف ، زاد بوم خود را تدريجا" ترك ودر استانهاي ديگر و حتي درخارج از كشور مقيم شده اند ، گروهها و تيره هاي متعددي از آنها در طول سده هايگذشته به نقاطي ديگر كوچانده شده اند. (عبدلي 1369،ص 173) تالشان مهاجر اغلب درمحل سكونت جديد ، از لحاظ زبان و فرهنگ تحليل رفته اند و لي نامشان هنوز بر رويروستا ها و محله هاي مورد سكونتشان باقي مانده است . اكنون در بخشهاي : مركزيرشت ، چهار اويماق مراقه ، نشتارود تنكابي ، مسير جاده لاهيجان به لنگرود، رامسر ،گيلخوران قائمشهر و بهشهر ، آباديهايي به نام تالش محله وجود دارد.(لغت نامه دهخدا،ذيلطالش) همچنين در جمهوري آذربايجان علاوه بر سراسراراضي جنوب رودخانه كورا،درشهرستانهاي:جواد، شماخي و جوانشير نيز نُه روستاي تالش نشين وجود دارد(وليلي1993،ص 53) .در زمان حكومت استالين ،گروههاي كثيري از تالشان جمهوري آذربايجان به ديگرجمهوري هاي اتحاد جماهير شوروي تبعيد شدند و اكنون در كشور قزاقستان ،شهرها وروستاها ي : چيمكنت 150خانوار ، جوناود 200خانوار ، آريس 200خانوار، مامايفكا500خانوار ، حومه ي شهر چيمكنت 540خانوار تالش زندگي مي كنند و خانوار هايي نيزدر روستاهاي : چرينفكا و خواجه طوغار ، سوت كند ، چالدار ، فولوت و رباط كشور مذكوربه سر مي برند (احمدي 1381،ص 15و16)
جامعهي قومي تالش داراي ساختار ايلي و مبتني است بر : كوچ «خانواده» ، دَدَزواَ «دودمان» ، طايفه ، تيره و اِل «ايل» هريك از اين اركان پنجگانه تعريف ويژه خود رادارد.(عبدلي 1373، ص 39)ساختار ايلي در تالش شمالي در هم ريخته است، در تالش جنوبي خصوصا" در نقاطيكه زبان تركي كاملا" جايگزين تالشي شده است روبه فراموشي نهاده و در منطقه بين شهرهاي تالش و ماسال كاملا" حفظ شده است . اهالي منطقه مذكور با نام و سلسله مراتبايلي خود آشنا هستند . به طور مثال - شاندرميني (شاندرمني) ها خود را وابسته بههشت تيره (طايفه) به نامهاي : بايَ زا ، خسارَ زا، چَپَ زا ، ايسيَ زا ، اَيمات ، سيا مئرد،مافوسنان مي دانند . اين تيره ها ايل شاندرمين را تشكيل مي دهند و يا تالشدولايي ها ايلخود را متشكل از تيره هاي : اَردَج ، وَسكَج ،بودَغ ، سيندي ، ره ش ، رينَج، مينَرِج واللَبَشَ مي دانند .
قوم تالش متشكل از دو بخش كوه نشين = كوئَج و جلگه نشين = گيلونَج مي باشد .بخش كوه نشين دربر گيرنده دو گروه اصلي شغلي است .1 - دامدار كوچ نشين 2 - چندپيشه اسكان يافته .جلگه نشينان نيز به دو بخش اصلي شهر نشين و روستانشين تقسيم مي شود . شهرنشينان در زمينه هاي كارمندي ، كارگري ، صنعت ، تجارت و خدمات اشتغال دارند .بخشي از آنان داراي قطعه زميني مزروعي در روستا و حاشيه شهر مي باشند .روستانشينان نيز عموما" در زمينه كشت برنج و امور جنبي مانند باغداري ، پرورش زنبور، پرورش كرم ابريشم ، نگهداري دام و طيور فعاليت دارند .(عبدلي 1373،ص 76-72،بازن ج2، ص 319-321). با اجراي سياست « خروج دام از جنگل » و بيرون راندن اجباري خانوارهاي كوه نشين از محيط كار و زندگي اجدادي آنها و رها ساختنشان در حاشيه شهر ها ازدهه 1370 به اين سو، بخش مهم وسنتي جامعه تالش شاهد وقوع فاجعه اي مي باشد كهدر سراسر تاريخ آن قوم اتفاقي سهمگين تر از آن رخ نداده است . بر اثر آن سياست كوه- جنگل نشينان تالش نه تنها زمين ، شغل وممر معاش شرافتمندانه خود را از دست ميدهد و ساختار اجتماعي اش درهم كوبيده مي شود ،بلكه از لحاظ هويت و فرهنگ نيزدچار بحران و اضمهلال مي گردد .
زباني كه قوم تالش بدان سخن مي گويند «تالشي» ناميده مي شود تالشي از جملهزبانهاي موسوم به هند و اروپايي ست كه به شاخه شمال غرب گروه زبانهاي ايراني بازبسته است .(رجبوف،ص 2).به استناد آمار غير رسمي اما مستند به پژوهشهاي موثق ميداني ، در تالش شماليبيش از هشتصد هزار نفر و در تالش جنوبي بيش از پانصد هزار نفر به زبان تالشي سخنمي گويند .زبان تالشي فاقد خط و سابقه ادبيات مكتوب و صورت ادبي مي باشد (صادق زاده2002،ص 12-11). از اين رو در سير تحولات تاريخي به لهجه هاي متعددي تقسيم شدهاست و فاصله آن لهجه ها از شمال به جنوب به حدي مي رسد كه اهالي دومنطقه دور ازهم به دشواري سخن يكديگر را درك مي كنند .لهجه هاي متعدد زبان تالشي ساختار دستوري ، ويژگي آوايي و اشتراكات لغوي درسه گروه همگون قرار مي گيرند و آن سه عبارتند از :1 - تالشي شمال. شامل تالشجمهوري آذربايجان و شهرستانهاي نمين و آستارا . 2 - تالش مياني . شامل كرگانرود ،اسالم و تالشدولا . 3- تالش جنوبي كه در برگيرنده شهرستانهاي ماسال و فومن و شفتمي باشد.(عبدلي 1380ب،ص 31) .زبان تالشي از مشخصات ويژه اي برخوردار است كه نخستين كساني را كه به آنزبان علاقمند شده اند ، متعجب كرده است .(بازن ،ج2،ص 415) از جمله ي ويژگيهاي آنزبان ، كهنگي و مهجوري تركيب اصوات مي باشد كه در بسياري موارد با زبان پارسيتفاوت داشته و با مادي و پارتي و اوستايي شباهت دارد .
تالشان مسلمان و پيرو مذاهب شيعه و سني شافعي مي باشند بخشي از تالشان نيزپيروامام حنبل بودند ولي بعد ها تغيير مذهب داده اند.دراين باره آمده است : در سدهچهارم هـ .ق بيشتر گيلانيان ، از آن جمله ساكنان نواحي گسكرو فومن سني حنبلي بودند(مقدسي 1361،ج2،ص542) بنا به نوشته عمري دمشقي در مسالك الابصار ، گيلان بيه پسشامل چهار شهر بزرگ با نامهاي : فومن ، تولم ، گسكر و رشت بوده و مردم آن بر مذهبحنبلي بودند .(ستوده 1349،ج1،ص 2) حمد الله مستوفي (ص 93) از تالش شمالي با نامگشتاسفي ياد كرده و نوشته است كه مردمش بر مذهب امام شافعي مي باشند . آن بخشاز جامعه قومي تالش كه حنبلي بودند بعد ها اغلب به شيعه ي امامي تغيير مذهب دادهاند . اكنون رواج مذهب شافعي به موازات مذهب شيعه از مرز شاندرمن آغاز مي شود وبه سوي شمال تا حدود آستارا ادامه مي يابد و از آنجا به بعد جاي خود را به اكثيرتشيعه مي دهد (بازن،ج2،ص619) خانقاه نقشبنديه تنها طريقت صاحب نفوذ در بين تالشانسني به شمار مي آيد
گیلان در هنگام مهاجرت آریائیها
بومیان فلات ایران در هنگام مهاجرت آریائیها در غرب مردمانی موسوم به کاس سو که یونانیان آنها را کوسیان یاکیسی می نامند و در جنوب غربی ایران عیلامیها، در شمال و منطقه گیلان کادوسیانو کاسها و در مازندران تپوریها و در میان کادوسیان و تپوری ها آماردها یا ماردها زندگی میکردند . برخی از متون تاریخی از اقوام چندی که همزمان با تشکیل سلسله های ماد و هخامنشی یا پیش از آن در گیلان و مازندران اقامت داشته اند را نیز نام می برند که بصورت نیمه مستقل و به دور از حاکمیت مرکزی به زندگی خود ادامه می دادند. استرابون مورخ و جغرافیدان یونانی به استناد آریستو فانوس ، اقوام و قبایل ساکن در کرانه جنوبی دریای خزر را از شرق به غرب هیرکانیان، امردان، آن آریاکائیان (غیر آریائیها)، کادوسیان، آلبانیان، کاسپیان و لوتیان ذکر می کند. در فهرست ذکر شده اسمی از چند قوم باستانی نظیر تپوریها که اجداد طبریها و مازندرانی ها هستند، برده نمیشود. در همسایگی غربی تپوریها اقوام چندی زندگی می کردند که منشاء تمدنهای باستانی غرب مازندران و شرق گیلان مربوط به آنهاست که از آنها می توان آلبانیان، کادوسیان، امردها، گلها یا گلان،کاسپیان و کاسپیها را نام برد. در متون قدیمی از اقوام و تیره های فرعی دیگری که در ادوار باستانی در منطقه گیلان و مازندران ساکن بوده اند نیز نام برده شده است که اناریها ، دکوزنیوها و دربیکها را شامل می گردد که متأسفانه هیچگونه اطلاعات مستندی درباره آنان تا این زمان وجود ندارد.سرزمین بومیان گیلان در زمان مهاجرت آریائیها و در دوره امپراطوری ماد براساس نام قوم ساکن کادوسیه نامیده می شد. سرزمین کادوسیه از جانب شرق به دریای خزر و از غرب به سرزمین ماد و در ناحیه مرکزی بواسطه اناریان و از جنوب به سرزمین آماردها محدود می شدفراوانی نعمت های طبیعی و فراهم بودن شرایط مساعد معیشتی در البرز شرقی و شمالی سبب شد که گروههای دامدار و چادر نشین کادوسی به این ناحیه مهاجرت و در آنجا سکونت ورزند. کوهها و دره های پوشیده از جنگلهای انبوه در بستر زمان به مرکز اجتماعی و سیاسی و مقر عملیات نظامی قوم کادوسی مبدل گردید. صفحات غربی کادوسیه پیش از توجه و حضور جمعیت های مهاجر در آنجا می توانست مورد استفاده کادوسیها قرار بگیرد. در آنجا،مراتع جنگلها، شکارگاهها و دیگر نعمت های طبیعی سرشار زیادی وجود داشت که بعلت کمی شمار بومیان چندان مورد بهره برداری قرار نمی گرفته و مدعی تملک نیز وجود نداشت. کادوسی ها تا پایان هزاره دوم قبل از میلاد از حملات آشوریها بدور بوده اند و این امر باعث گردید که آنها برای رفع نیازهای معیشتی خود آزادانه از محدوده اصلی سکونت و مرکز سیاسی خود بدون نگرانی پا فراتر بگذارنند. منطقه حکومت و سکونت کادوسی ها از کنارههای غربی سفیدرود تا کورا و ارس گسترده بود و از جانب غرب طارم، خلخال وبخشی وسیع از دشت نیسایه را دربر می گرفتبراساس منابع می توان چنین استنباط کرد که در زمان ظهور کادوسیها که از اقوام شناخته شده پیرامون دریای خزر بوده اند نامی از گل یا گیل مطرح نبوده است یا اینکه طایفه ای قابل اهمیت نبوده و در زمان امپراطوری ساسانی جایگزین کادوسی ها و آماردها شدند.با آغاز هزاره اول قبل ازمیلاد و ظهور اقوام مادی در جامعه ایرانی و برانگیخته شدن دولت های رقیبی چون آشور و دیگر گروههای پیرامون ماد نظیر عیلام، پرسید، اورارتو و سکاها در این نواحی و آغاز کشمکشهای بزرگ، محدودیت ها و مشکلاتی تازه دامنگیر کادوسی ها شد و آنان را واداشت که بیشتر به جانب شرق و البرز شرقی متمرکز شدند.براساس یافته های باستانشناسی و اسناد تاریخی می توان استنباط کرد که در اواخر هزاره دوم و اوایل هزاره اول قبل از میلاد اقوام بومی سواحل جنوبی دریای خزر حاضر به تابعیت از قدرتمندان و ابرقدرتهای دنیای باستان نگردیده اند.
گیلان و برخی از سرزمینهای ساحل جنوبی دریای خزر دارای تمدن عظیم و درخشان سه هزار ساله می باشندیافته های باستانشناسی و حفاریهای غیر علمی درمناطق مختلف گیلان این امر را بخوبی ثابت می کند. مقایسه آثار بدست در مناطق مذکور نشان می دهد که آنها به یک دوره متعلق داشته اند و اینکه در دامنه های شمالی و باختری البرز اقوام بومی پیشرفته ساکن بودهاند که دارای تمدنی بوده اند که بسوی کمال پیش رفته و تا رسیدن به مرز تمدن مارلیک مراحل مختلفی را پیموده اند.ورود آریائیها به فلات ایران باید در اوایل قرن نهم قبل ازمیلاد و حداقل اوایل هزاره نخست قبل از میلاد صورت گرفته باشد. براساس کتیبه های آشوری مشخص می شود که در قرن نهم و هشتم قبل از میلاد طایفه های آریائی هنوز در غرب وجنوب غربی و حتی در قسمتی از نواحی مرکزی فلات ایران در حال کوچ و حرکت بوده اند و بین کوه و دشت آن نواحی در حالت ییلاق و قشلاق بسر می برده اند.مهمترین اقوام آریائی که در فلات ایران مستقر شدند مادها و پارسها میبودند. اسناد و مدارک تاریخی نشان می دهد که بطور کلی رابطه قبیلههای جنگجو و دامدار مادی و پارسی با بومیان فلات ایران مسالمت آمیز و صلح جویانه بوده است و مجبور به جنگهای طولانی با آنها نشده اند. بومیان فلات ایران دشمنی دیرینه چون آشوریان را در برابر خود داشتند و برای مقابله با آنها، اقوام آریائی را در پیرامون روستاها برای پاسداری از خود اقامت دادند. بنظر می رسد در گیلان خلق کننده گان تمدن مارلیک در رودبار در اوایل هزاره اول قبل از میلاد در اثر تصادم و برخورد با تمدنهای غربی و بخصوص آشوریها، رو به زوال رفته باشند. سران بومی روستاهای ایران که شجاعت و دلاوری اسواران آریائی را ملاحظه کردند، پذیرای آنان شده و بسیاری از آنها را برای نگهبانی به مزدوری گرفتند. این دامداران دارای اسبهای خوب و سگ های پاسبان بعنوان نیروی نظامی، ابتدا نگهبانی روستاها و بتدریج نظم و سامان امنیتی و لشکری روستاها را به عهده گرفتند. آنان بعدها به افرادی توانمند مبدل شدند که در درون جامعه بومی نفوذ یافته و از طریق ازدواج با دختران بزرگان روستاها، قدرت اقتصادی و زمین های کشاورزی را بدست آورده وبتدریج جانشین سران بومی شدند. بومیان زبان و آداب و رسوم مذهبی مهاجران نیرومند را پذیرفتند. اقوام آریائی نیز تا اندازه ای تحت تأثیر رسوم و عقاید بومیان و فلات ایران بویژه بغدخت مادر قرار گرفتند. آمیختگی دو قوم ایرانی و بومی بتدریج موجب استهلاک قوم بومی در ایران گشته و آمیختگی معیشت روستایی و کشاورزی بومیان، یک زندگی اجتماعی و کشاورزی- گله پرور را بوجود آورده که موجب ترقی سریع اقتصادی و مالی جامعه گشتبعد از استهلاک تمدن بومی در طی قرنها، اقوام آریائی توانستند تمدن مخصوص خودرا در فلات ایران مستقر کنند.بنظر می رسد مهاجرت اقوام آریائی می بایستی در اواخر قرن هشتم و در آغاز قرن هفتم به پایان راه رسیده باشد. مادها در میان آنها اولین قومی بودند که موفق به تشکیل امپراطوری ماد در سال ۷۰۸ قبل از میلاد شدند. اولین پادشاه ماد دیوکس نام داشت که طول زمامداری (۶۵۵- ۷۰۸ ق. م) با اتحاد میان قبایل ششگانه ماد و پرداخت باج و تابعیت از آشوریها، سیاست داخلی و خارجی امپراطوری ماد را ثبات بخشید. در زمان جانشینان او، فرورتیش۳۲ (۶۳۳- ۶۵۵ ق.م) و هوخشتره۳۳ (۵۸۵ –۶۳۳ق.م) تابعیت از آشوریها دستخوش مخاطره گردید و در زمان این آخری مادها توانستند با ایجاد یک قشون منظم و با همکاری حاکم بابل نبوپولاس سار بر آشوریان غلبه یابندمردم از آخرین شاه ماد، ایختوویگو۳۵(۵۵۰- ۵۸۵ق.م) رضایت چندانی نداشتند و زمانی که کوروش دوم علیه آخرین شاه ماد قیام نمود، آنان به رهبر پارسی ها ملحق گردیدند.ماد که در اوستا رگه (ری) و در کتیبه داریوش اول ماد آمده است و استرابون آنرا مدیای بزرگ و مدیای آتروپاتن می نامد از شمال به آران و از مغرب به ارمنستان و از جنوب شرقی به پارس و از شرق به آریانا محدود می شد. بنابراین حدود امپراطوری ماد شامل قسمتی از آسیای صغیر و تمام آسور، آذربایجان، کردستان، عراق عجم، ری، دامغان، اصفهان، فارس، خراسان، بلخ و قسمتی از خوزستان و مازندران را می شد که در برگیرنده سرزمین گیلان نمی شد.کادوسیان در هنگام امپراطوری ماد بعنوان یکی از بومیان کناره دریای خزر درمنطقه گیلان بودند. ظهور دولت ماد در ابتدای قرن هشتم قبل از میلاد نگرانیهایی را برای اقوام بومی این منطقه بوجود آورد. شکل گیری دولتی نیرومند چون ماد در همسایگی کادوسیان نمی توانست خالی از پیامدهای نامطلوب باشد، حتی اگر این قدرت جدید در ابتدای امر سودای کشورگشایی و یا تجاوز به همسایه های کوچکتر خود را نمی داشت. تعیین برای قلمرو و بطور کلی نفس شکل گیری دولتی برتر در منطقه برای کادوسی ها تهدیدی بشمار می آمده و نیز برای آنها محدودیت هایی را ایجاد می کرد. محدودیت هایی ایجاد شده برای دامها و چابکسواران کادوسی زمینه های اختلاف بین کادوسی ها و مادها را بوجود آورد. اگر چه در ابتدا مادها چندان توان نظامی برخوردار نبودند که بتوانند وضعیت خود را در مقابل کادوسی ها مشخص نمایند اما بدون تردید به دور از حزم و دوراندیشی و خلاف مصالح آتی دولت ماد بود که در حین اندیشیدن به دشمنان خارجی نظیر آشور و تحقق آرزوهای ملی، با کادوسیان، درگیر شده و جنگی داخلی به راه انداخته و نیروهای خود را به سمت آنان روانه کنند. بر این اساس بنظر می رسد که مادها با کادوسی ها چندان درگیر نشده اند و به استقلال آنها احترام و به آنان همچون یک ملت مستقل می نگریستند. گفته های مورخان قدیم تأییدی بر استقلال اقوام بومی گیلان در این دوره را می کند. کتزیاس اشاره می کند که کادوسی های کناره دریای خزر هرگز سر به اطاعت مادها ننهادندکادوسیان علاوه بر اینکه دارای قدرت و استقلال بوده اند، توانستند هویت خود را در مقابل مادها حفظ کنند.موارد مخالفت کادوسی ها با مادها در منابع تاریخی بصورتهای گوناگون آمده است. در زمان آرته یس که بر اساس گفته ها و موافقت روایت های کتزیاس و هرودوت، استنباط می شود که باید یکی از امرای محلی مادها باشد، جنگی میان کادوسی ها و مادها پیش آمد. مورخان منشأ این واقعه را فردی بنام پارسد می دانند. او مردی شجاع و دلاور بود که توانسته بود در دربار ماد نفوذ پیدا کند. بعدها بدلیل رنجش حاصل شده از دربار ماد که منابع تاریخی علت آن را توضیح نداده اند، با سه هزار پیاده و هزار سوار نزد کادوسیها رفت. انتخاب کادوسیه توسط پارسد نشانگر عدم رابطه مناسب کادوسیان و مادها می باشد. با استقرار در کادوسیه، پارسد خواهرش را به عقد یکی از متنفذین این قوم در آورد. با گذشت زمان او بیشتر مورد توجه کادوسی ها واقع گرفت. او مردم کادوسی را بر علیه مادها تحریک می کرد. با غلبه بر قشون شاه ماد، مردم کادوسی، پارسد را بعنوان شاه انتخاب نمودند. در طول زمامداری او همواره به قلمرو ماد حمله می شد. او جانشین خود را مجبور ساخت که سوگند یاد کند که همواره آتش کینه کادوسی ها را نسبت به مادها زنده نگه دارد و لعنت و نفرین فرستاد به هم نژادان و کادوسی هایی را که از در صلح با مادها درآیندکتزیاس اشاره می کند که کوروش دوم هنگامیکه از جمله سرداران مادی بود از طرف پدربزرگ خود ایختوویگو یا آستایگ جهت سفارت نزد کادوسیها رفته بود و بنظر می رسد ضمن همین مأموریت بود که در سرزمین کادوسیه تحت تأثیر تحریکات شخصی بنام اویبار قرار گرفت و طرح قیام علیه دولت ماد را ریخت.قبل از مهاجرت اقوام آريايي به ايران، صفحات شمالي ايران يعني نواحي جنوب درياي مازندران، مسکن اقوامي مانند کادوسيان، آماردها، کاسپيان و تپوري ها و ... بود. قديمي ترين سندي که از قوم کاسي ها ياد مي کند مربوط به سده قبل از ميلاد و متعلق به "پوزوراين شوشيناک" است. هرودوت مورخ يوناني اين قسمت را حاکم نشين پانزدهم بر شمرده که "ساس ها" و "کاسپي ها"ي ساکن آن دويست تالان خراج به داريوش مي پرداختند.استرابن که در40ق. م ميلادي مي زيست اقوام گلامي، کادوس، ماردي و بعضي قبايل گرگاني را ساکنان نواحي شمال کوه پراخواتراس (البرز) دانسته است.در گذر زمان اعراب کادوسيان را طيلسان خواندند. بعدها اين نام نيز تغيير يافت و امروزه آنها را تالش يا تالشان مي نامند. "پلوتارک" مورخ يوناني درباره جنگ کادوسيان با اردشير ساساني در 384 ميلادي سخن گفته است."پيرنيا" با توجه به نوشته هاي "کتزياس" درباره کادوس ها مي گويد مادها ابتدا گيلان و حوالي آن را در اختيار داشتند ولي در اواخر دوره مادها، به سبب پاره اي اختلافات آن را از دست داده اند، چنانکه در اواخر عصر هخامنشي نيز کادوسي ها به صورت نيمه مستقل مي زيستند. نزاع ميان مادها و کادوسيان از وقايع مهم اواخر حکومت مادها است.در زمان حکومت آرته ميس، يکي از درباريان پارسي به نام "پارسداس" با چند هزار سوار و پياده به کادوسيان پناه برد و با آنان پيمان خويشاوندي بست. در جنگي ميان کادوسي ها و مادها، او رهبري کادوس ها را به عهده داشت.الکساندر خودزوکوگل ها، کادوسي ها، در بيک ها، اوتي ها، اناري ها، دوکوزيني ها، آماردها و کاسپين ها را از اقوام ساکن درياي مازندران دانسته است.در اوستا بارها از ناحيه گيلان به عنوان "ورن" يا ورن چهارگوش" نام برده شده است. در فرگرد اول، ونديداد گيلان را محل تولد فريدون دانسته و آمده است: "چهار دهمين کشوري که من (اهورا) بيافريدم ورن چهارم گوشه باشد در آنجايي که فريدون کشنده اژي دهاک تولد يافت".و يا "فريدون پسر آبتين از خانداني توانا در [سرزمين] چهار گوشه ورن صد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند پيشکش [آناهيتا] کرد".آرياييان ساکنان اين ناحيه را پيرو اهريمن و ديو مي ناميدند. اين مسئله شايد به دليل مقاومت جانانه آنها در مقابل عناصر مهاجم و مهاجران اين نژاد جديد باشد.امروزه در گيلان واژه "تور" به ديوانه اطلاق مي شود که احتمالاً ريشه در باورهاي کهن آريايي دارد. جالب توجه آن که همين مردماني که چنين حقيرانه از آنها ياد شده قبل از حمله آريايي ها، از تمدن و حکومت هاي پيشرفته و قدرتمندي برخوردار بودند.يکي از اقوامي که در گيلان مي زيستند "کاسي ها" هستند که نژاد آنها کاملاً ناشناخته مانده است. اينان در نقاط کوهستاني سکونت داشتند و بعدها همراه سيل مهاجرت اقوام جديد، به عرصه هاي جنوبي البرز کوچ کردند. عصر برنز و تمدن شکوفاي آن را مي توان متعلق به کاسي ها دانست. "کايوس پلينوس" تمام مناطق جنوب درياي مازندران را جايگاه کاسپي ها ذکر کرده و آن ها را از جانب شرق همسايه پارت ها و تايپرها (طبري ها) مي داند. استرابن محل زندگي آنها را ناحيه شرقي تر بندر خزر و آنها را مهاجريني مي خواند که از جانب درياي مازندران آمده اند. دلاپرت، کاسي ها را از "اقارب ميتاني" ناميده و معتقد است طوايف مختلف کاس در حوالي "پاراخواتر" (Parakhoatr) که با کوهستان تالش مطابقت مي نمايد سکني داشتند.کاسي ها از 1746 تا 1171ق. م و تحت نام سلسله سوم بابل بر آنجا حکومت کردند. موسس اين سلسله "گانداش" بود. رب النوع بزرگ آنها سورياش (رب النوع آفتاب) آرياني بود. با توجه به اين نظرات به خوبي مي توان خط سير و امتداد فرهنگ و تمدن کاسي ها را از نواحي جنوب درياي مازندران تا مناطق زاگرس و در نهايت بين النهرين پي گرفت، جايي که تمدن و حکومت اين اقوام به مدت شش قرن در آنجا سيطره داشت.امروز هنوز آثاري از نام کاسي ها در شمال ايران و در اسامي محل ها و نام افراد به چشم مي خورد. نام درياي خزر و شهر قزوين ماخوذ از نام اين اقوام است. شواهد فرضي قوي بر اين فرضيه وجود دارد که کاسپيان ها اوايل هزاره چهارم و حتي پنجم قبل از ميلاد کشاورز بودند و دانش کشاورزي از فلات کاسپيان به سرزمين هاي کنار دريا و اطراف رودهاي جيحون، سيحون و دجله و فرات سرايت کرده و انتشار يافت.از ديگر اقوام ساکن گيلان در عصر قبل از آريايي، آماردها هستند. نام رودخانه سفيدرود "آماردوس" از اين نژاد گرفته شده است. "کتزياس" کوروش را پسر جواني از ايل مردها (آماردها) ناميده است.آماردها و کادوسيان در زمان تسخير شهر سارد و بابل خدمات شاياني به "کوروش" نمودند. تمدن مارليک در کناره سفيد رود را به اين قوم نسبت مي دهند. "اشک" پنجم پادشاه پارتي بر اين قوم حمله برد و عده زيادي از آنان را به خراسان و برخي ديگر را به ايوان کيف يا شاراکس کوچاند. ماردها زماني از رود قزل اوزن تا گرگان را در اختيار داشتند.در زمان ساسانيان، "اردشير" در 384 ق. م در راس قشوني که پلوتارک يوناني تعداد آنها را 300 هزار پياده و 10,000سواره ذکر کرده براي فرو نشاندن شورش گيلان بدان سو لشگر کشيد.در زمان ساسانيان "جشنسف" يا "گشنسب شاه" بر تپشخوارگر که منطقه وسيعي از آذربايجان تا دامغان امتداد داشت، حکمروايي داشت. خاندان گشنسب از 330 ق. م تا 419 و به قولي 529 ميلادي بر گيلان و مازندران حکومت داشتند. اينان خود را از خاندان اردشير دراز دست مي دانستند.دوران طولاني حکومت اين خاندان هم زمان با سلطه حکومت هاي سلوکي و اشکاني و قسمت عمده اي از تاريخ حکومت ساساني است.در زمان نفوذ آيين مزدکي، شمال ايران به عنوان يکي از پايگاه هاي ترويج اين آيين در آمد. "کيوس" پسر "قباد" اين آيين را پذيرفت وعليه "خسرو" برادر کوچک تر شوريد و با سپاهي از گيلان و ديلمان و تپشخوارگر به مدائن تاخت، ولي شکست خورد و به قتل رسيد.پس از رقابت بر سر شاهنشاهي بين "جاماسب" و " قباد" فرزندان ساساني و شکست جاماسب، او به نواحي در بند خزر رفت و در آنجا حکومت کرد. "فيروز" نوه جاماسب وسعت اين حکومت را تا نواحي گيلان گسترش مي دهد. وي با يکي از خاندان هاي حاکم بر گيلان وصلت کرد که ثمره آن ازدواج "گيل بن گيلانشاه" بود.گيلانشاه که بعدها به "گاوباره" معروف شد، به طبرستان رفت و در نبرد با ترکان ماورالنهر مجاهدت هاي بسيار از خويش نشان داد. بعدها با آشکار شدن اصل و نصب وي يزدگرد حکومت طبرستان را به او سپرد و آذرولاش حاکم آنجا را بر کنار نمود. زمان حکومت وي هم زمان با حکومت خلفاي راشدين و اوايل عصر اموي است. خاندان "رابويه" و "پادوسبان" که پسران گيل گاوباره بودند بعدها بر رويان طبرستان حکومت کردند. پادوسبانان يا استنداران تا 1006 هـ. ق بر مناطقي از گيلان و مازندران حکومت کردند و پس از آن منقرض شدند.
پس از شکست کادوسیان از اردشیر سوم هخامنشی و از دست دادن استقلالشان، بار دیگر احتمالا بین 673 و674 پیش از میلاد شورش کردند و از نتیجه این جنگ بی خبر هستم. باری، در دوران سلطنت داریوش سوم، آخرین شاه هخامنشی، اسکندر مقدونی به قلمرو هخامنشی حمله کرد، چنان که مورخان یونانی روایت کرده اند، کادوسیان در صف متحدین هخامنشیان در این جنگ شرکت داشتند. در این جا مورخین گفته اند، متحد، متحدین هم کشورهای شکست خورده یا تسلیم نیستند، بلاکه دو کشور که قدرت برابری با یکدیگر را داشتند متحد می شدند، حالا قلمروی کوچک کادوسیان در برابر سلسله جنگ طلب هخامنشی قرار می گیرد، قطعا هخامنشیان حضور آنها، آنهم در آن موقعیت جغرافیایی که شرق و غرب، از یک سو مصر را به تنگ اورده بودند و از سویی هندی ها را تحت فرمان خود داشتند، در این موقعیت حضور قومی کوچک، آنهم در نزدیکی قلب امپراتوری را هرگز تحمل نمی کرد، اما چه شد که در اینجا در صف متحدین هستند، نشان می دهد که جایی زورشان به کادوسی ها نرسید و آنها استقلال خود را پس گرفتند، شاید در همان جنگ با اردشیر سوم این اتفاق افتاده باشد.باز میگردیم به جنگ گوگمال و حضور کادوسی ها در این جنگ. باید گفت در این جنگ تپوری ها، هیرکانی ها، آماردها، کاس ها و سکاها دوشادوش کادوسیان در مقابل یونانی ها جنگیدند. داستان دلاوریهای مردمان شمال ایران در این جنگ را مورخان به تفضیل نوشته اند، محتوای کلی همه ان نوشته ها این است:”داریوش سوم وقتی با حمله اسکندر مواجه شد، از تملمی ایلات و متحدین درخواست کمک کرد. در پی آن کادوسیان و دیگر اقوام کرانه های کاسپین، متشکل از 8000 پیادو و سواره، راهی اردوی جنگی شاهنشاه ایران شدند.
داریوش این سربازن رو به چند دسته تقسیم کرد. دسته ای را با مادها و سکاها همراه کرد و آن ها را به فرماندهی یکی از سردارانش به نام آتروپات قرار داد.احتملا آتروپات هم فرمانده یکی از جناحین ارتش شده بود، خود داریوش سوم هم باید فرمانده بخش مرکزی ارتش بوده باشد. دسته ای دیگر از آنها را با دسته ای از سکاها همراه ساخت و به فرماندهی مازه برای پیشگیری از گذر مقدونی ها از دجله گماشت. این سپاهیان در جنگ، تا پایان کار داریوش نقش تعیین کننده ای داشتند. چنان که مورخان گفته اند اگر داریوش فرماندهی فاطعی بر روی سپاهیان داشت، می توانست با بهره گیری از شجاعت و توان کادوسی ها و آماردها مسیر تاریخ را به گونه ای دیگر رقم زند. کادوسی ها و آمارد ها در نبرد سنوشت ساز گوگمال یا اربیل – که در سال 331 پ.م میان سپاه ایران و یونان درگرفت – نقش تعیین کننده ای داشتند، هنگامی که نبرد به مرحله ی حساسی رسید، مازه گروهی از سواره نظام زبده کادوسی و سکایی را برگزید و به آن ها فرمان داد جناح چپ دشمن را دور بزنند. در اینجا می توان فهمید که مازه فرمانده جناح راست ایران بوده، پس آتروپات باید فرمانده جناح چپ ایران بوده باشد. و مازه به آن ها فرمان داد پس از دور زدن دشمن به اردوگاه آن ها هجوم برده و بار و بنه ان ها را تصرف کنند. فرمان مازه بی درنگ اجرا شد و گروه بسیاری از سربازان مقدونی و یونانی کشته شدند.
هنگامی که چیزی باقی نمانده بود تا سپاهیان اسکندر تار و مار گردند، داریوش در برابر دشمن از خود ضعف و سستی به خرج داد و از میدان نبرد پس نشست. مازه و جنگ جویانش وقتی خبر فرار داریوش و عقب نشینی بخشی از سپاه ایران را شنیدند، ناگزیر از ادامه ی نبرد سرباز زدند و راه فرار در پیش گرفتند. باید گفت آن ها به پشت سپاه دشمن رفته بودند و تقریبا در حالت محاصره قرار گرفته بودند. اگر سپاه ایران می بود، ان ها از پشت و جناح راس از جلو به جناح چپ یونانی ها حمله می کردند. این گونه بود که ایرانیان در نبرد با سپاهیان یونانی در گوگمال شکست خوردند. این نکته در این جا باید مطرح شود که شاه ایران چند سال پیش در لشکرکشی اردشیر سوم به سرزمین کادوس ها و جنگ با کادوسیان از خود دلاوری های زیادی نشان داد، یعنی او آدم خیلی جاعی بود ولی چطور شد که این جا این قدر وحشت کرد؟ جواب این سوال راباید در کتاب های تاریخ ایران یا یونان جست، شاید هم ماجرای شجاعت وی دروغی دیگر از سوی چوپان های دروغگوی تاریخ یعنی برخی مورخین یونانی باشد.
پس از گریز داریوش از جنگ، سرداران ایرانی همچون مازه و آتروپات که شکست ارتش هخامنشی را شاهد بودند، سر به فرمان اسکندر نهادند و داریوش نیز به همراهی سپاهیان کادوسی و سکایی به سمت دروازه کاسپین رفت. دروازه کاسپین بر سر راه مازندران وجو دارد. نزدیک قله ی دماوند گردنه ای بر سر راه مازندران است که در گذشته به آن دروازه کاسپین گفته می شد. به طور کلی دروازه کاسپین به ناحیه ای میان کویر نمک و که البرز گفته می شود. اسکندر نیز به دنبال داریوش وارد همدان شد. در این مکان وی سپاهیان خود را به 3 دسته تقسیم کرد: گروهی را به فرماندهی بهترین سردار خود، پارمن یُن به سرزمین کادوس فرستاد تا راه کمک کادوسی ها به داریوش را ببندد و گروهی دیگر را به فرماندهی یکی دیگر از نزدیکان خود به نام کراتر برای چیره شدن به سرزمین تپوری – که در سپاه ایران هم دوش کادوسیان و آماردیان می جنگیدند – به طبرستان فرستاد و خود نیز با گروهی دیگر به دنبال داریوش راهی خاور ایران شد.کراتر طی سازشی با ات فرادات، سردار تپوری ها، طبرستان را بدون نبرد به زیر فرمان خود در اورد. اما پارمن یه از جنگاوران کادوسی و اماردی در گیلان شکست بزرگی خورد. از این رو اسکندر که بر ایران چیره گشته بود و مغرور پیروزی هایش بود و وی را اسکندر بزرگ یا شکست ناپذیر می خواندند، خود راهی سرزمین گیلان شد. هنگامی که اسکندر تلاش کرد که از راه طبرستان به گیلان حمله ور شود، به دلاور مردان آماردی برخورد کرد، خواست آن ها را از میان بردارد، ولی پس از چندی که اسکندر خود را تحت محاصره همه جانبه آماردها می دید و هر روز ضربات سهمگین آن ها را مجبور بود تحمل کند، ناگزیر به مصالحه با ان ها روی اورد. آمارد ها نیز که به تهدید های اسکندر همچون اتش زدن جنگل مواجه بودند، منافع خود را در سازش با اسکندر دیدند. دو طرف پیمان صلح بستند و اسکندر سرزمین آمارد ها را تحت فرمان ات فرادات که پیش تر با یونانی ها مصالحه کرده بود، قرار داد. اسکندر که هدف اصلی اش گشودن سرزمین کادوسیان بود، به علت تعداد زیاد تلفات و تجربه تجربه تلخی که در جنگ با گیلانیان در میان جنگل و دفاع دلیرانه گیلانی ها از زادبومشان به دست آورده بود، از ادامه حرکت به سوی کشور کادوس منصرف شد و راه بازگشت را در پیش گرفت. به عقیده من اگر به سمت کادوس می رفت آماردها پیمان خود را زیر پا می گذاشتند و دوباره با وی می جنگیدند. پس اسکنئر و سربازان یونانی وی نتوانستند پای خود را وارد خاک گیلان کنند.
گويشها و لهجه هاي محلي
1- گيلكي
2- تالشي
گيلكي:
از زبانهاي ايراني و يكي از شعب زبان پهلوي است كه در واقع به عنوان زبان مادري مردم گيلان محسوب مي گردد. گيلكي خود به چند شاخه تقسيم مي شود كه هرچه به طرف شرق و جنوب استان گيلان پيش برويم گويشها با يكديگر اندكي اختلاف پيدا مي كنند . شمار مردم گيلكي زبان در گيلان ، بيشتر از يك ميليون نفر است اما اغلب فارسي را نيز مي دانند .
تالشي :
در قسمت غرب و شمال غرب استان به ويژه واقع در مرز ايران و جمهوري آذربايجان ، عده اي به اين زبان تكلم مي كنند. اين زبان از جمله زبانهاي شمال غربي ايران است كه در زمانهاي قبل (تا حدود قرن 10 هجري قمري) در سرزمين آذربايجان رايج بوده و از آن پس، جاي خود را به يكي از تاريخ و فرهنگ استان داده است زبان تالشی ،یکی از زبانهای ایرانی است .به فردی که به زبان تالشی گویش دارد تالش می نامند.زبان تالشی از زبانهای ایرانی شمال غربی از ریشه پهلوی اشکانی و هم ریشه با دیگر زبانهای کرانه خزر همچون گیلکی و مازندرانی است ولی با آنها تفاوتی آشکار دارد.دربسیاری موارد با زبان فارسی تفاوت داشته و با زبان مادی و پارتی و اوستایی مشابهت دارد.زبان تالشی بیشتر به زبان کردی نزدیک و هم ریشه است البته هم وطنانی که به این خطه از میهنمان مسافرت نکرده اند ناآشنا است.چون بیشتر استان گیلان را با گیلک زبانها می شناسند.این بخاطر عدم آگاهی است.حتی نژاد تالشها با گیلکها فرق می کند.
آئين ها و مراسمي كه در طول زندگي يك فرد ، در گردش يك سال قمري و شمسي در رابطه با فعاليت هاي توليدي و معيشتي انجام مي شود . همچون آيين ازدواج ، مراسم ماه محرم و صفر ، نوروز و مراسم آن وهمياريها و .....
بازيها و ورزشهاي محلي مانند : بند بازي (لافند بازي) ، آيينه تكم ، كشتي گيله مردي ، مسابقات اسب سواري زنان , ....
غذاهاي محلي و بومي مانند : باقالاقاتق ، ميرزاقاسمي ، فسنجان محلي با گوشت مرغابي و خوتكا ، پلو كباب به همراه باقالاي خشك خيسانده شده و پياز و اشپل خام (خاويار شور شده ماهي سفيد ) ، مرغ ترش ، شش انداز انار بيج ، ترش كباب و ...
موسيقي سنتي در نقاط مختلف گيلان چه از نظر تنوع آوازها ، و به لحاظ خصوصيات ملودي و ريتم از سبك هاي مختلفي پيروي مي كند.
پوشش مردم گيلان نيز همانند ساير جاذبه ها در مناطق مختلف استان متفاوت است.
- چارق (چموش دوزي)
- چادر شب بافي
- نازك كاري و خراطي چوب
- گليم بافي
- سفالگري و سراميك سازي
- نمد مالي
- بامبو بافي
- قلاب دوزي ابريشم بر روي ماهوت
- توليدات دستبافت پشمي
- توليدات عروسك كاموايي
- مروار بافي
- توليدات تكه دوزي
- مكرومه بافي
- عروسك سازي پارچه اي
- قالي بافي
- توليد تابلوهاي نقاشي مينياتور و معرق
- مجسمه سازي
- حصير بافي
-شال بافی
عنبران از شهرهای تالش نشین ایران زمین در استان اردبیل قرار دارد این شهر وروستاهای اطراف آن بخوبی زبان وفرهنگ اصیل ایرانی را در این نقطه مرزی پاسداشته انداز دیدنیهای عنبران میتوان هستل باند - خان حونی- پیکره سنگی بابا داوود- عقاب تالش-تفرجگاه اینرو- تفرجگاه تانگی را نام برد گلیم ومسند عنبران شهرت جهانی داشته عسل ونان زرین آن معروف است
علاقه مندی ها (Bookmarks)