دليري كجا نام او كارمند به پا خيست* صبح زود ندانيم كه چند
ز جا جست چو گويي كشي از كمند پي لقمه ناني و چايي و قند
بپا شد كه جويد جوراب و كفش برفت در پي اش زير تخت، گشته پخش
دويد سمت در به پايش گرفت تخته فرش ولو گشت به روي زمين همچو نعش*
بشد آماده او بهر نبرد كمر بست ز همت پي جنگ سرد
بريخت آبي بر چهره پريد رنگ زرد بپوشيد زره خروشيد چو مرد
نشست و با يه دست بند كفشي ببست كدامين بند را ببندم با چه دست ؟!
به بندي كه بنيادم به بادي دهد بزاريد ببندم كه كم وقت هست
بچرخيد و مركب ز خود زين كرد به پيكان بشست و هي هين كرد
بكوفت* دست بر سرو دلش خين كرد نظر بر خط وخال خالي بنزين كرد
پياده به از چون تو پانصد سوار بدين روز و اين گردش كارزار
بچرخ و پي خودرو عمومي گزار بليت در بيار بدو دير شده وقت كار
چو نازش به اسب گرانمايه* ديد بدو خيره شد آهي كشيد
همي بعد كارم روم من خريد بگيرم بهر خود سمندي سپيد*
زناگه تاكسي افساري كشيد به خود آمد و چرتش پريد
چو تاريخ و ساعت روز را بديد به شكوه بناليد موعد قسط رسيد
به شركت رسيد كارمند جوان كشيد كارتكي بر دستگاه كارت خوان
سلامي به گرمي بگفت بهر همسنگران شروع شد روزي دگر بهر نان
خروس خواند و رئيسش به سويش دويد كه اين مرد مردان چرا دير رسيد
ز خشم و خروش رئيس مخش سوت كشيد رئيس عزيز تا كه جا ميشدش* كار چيد
به كارمند بر آنگه بباريد تير رئيسش بدو گفت كه اي خيره خير*
جواني بده كار ميكن شو پير سر ماه تو لامي مگو* حقوقت بگير
ز قلب كار و سپاه بر آشفت توس* سپهر آن زمان دست او داد بوس
نمودم شرح حالي نبود كابوس خودم نماينده اي زان هزاران به نام وتوس
گرفتم الهامي از شاه طوس* چه نيك قسمتي، رستم و اشكبوس
علاقه مندی ها (Bookmarks)