نگاهي به اجراي «نقاشي شده در يخبندان» نوشته و کارگرداني ميروسلاو بنکا از کشور صربستان
صحنه در اختيار تصاوير ذهن
حسن پارسايي

نمايش به معناي تئاتري اش داراي شاخصه هاي کلي تبيين و تعيين شده يي است و اصول قابل اعتنايي مثل کاربري ديالوگ، شخصيت پردازي و متن و توجه به يک حادثه يا موقعيت معين را الزامي مي کند و ضمناً شروطي هم بر آن مترتب هستند؛ نهايتاً بايد همه چيز به تحليل درآيد و در نتيجه، شخصيت پردازي پرسوناژها محقق شود. مضافاً اينکه توجه به ديالوگ و بيان گفتاري هم در کنار بيان رفتاري و جسمي جزء ارکان نمايش است. براي نمايش، حتي در تخيلي ترين اجراها باز پس زمينه يي واقعي- ولو کمرنگ- قابل تصور است. حال اگر نمايش به طور کلي از واقعيت فاصله بگيرد و به اثري کاملاً انتزاعي و تجريدي تغيير يابد، رخدادي هم مزيد بر علت شده، يعني ديالوگ هم از آن حذف شود، در آن صورت آنچه مي ماند به طور يک سويه يي فقط وجه اجرايي دارد و همه غايت مندي هاي آن در قالب يک شکل و نمايه کلي انتزاعي و سوررئاليستي محدود مي شود که گرچه بسيار نمايشي هم هست، اما در اصل تئاتري نيست. در چنين شرايطي آنچه روي صحنه به اجرا درمي آيد يک پرفورمنس تخيلي است. اجراي «نقاشي شده در هواي يخبندان» نوشته و کارگرداني ميروسلاو بنکا از کشور صربستان در تالار اصلي تئاترشهر همه شاخصه هاي يک پرفورمنس تخيلي و سوررئاليستي را داراست. پرفورمنس «نقاشي شده در هواي يخبندان» مابه ازاهاي نمايشي انتزاعي و حتي کابوس گونه و گوتيکش را نهايتاً به شکل کوريوگرافي، يعني حرکات موزون و گاه آهسته و حتي در پاره يي از موارد با حرکات عروسکي به تماشاگران ارائه مي دهد که موسيقي کليسايي نيز آن را همراهي مي کند و اين فضاي روحي، رواني و عاطفي اثر را تشديد مي کند.

اجراي اين پرفورمنس، بياني صرفاً دراماتيک دارد و بر حرکات و ميزانسن ها استوار است، لذا غناي نمايشي و بصري قابل توجهي را به نمايش مي گذارد. طراحي سرد و خاکستري صحنه و دکور که نشانگر سرما و يخبندان است و به شکل پارادوکس گونه يي هم به کليسا منتسب شده، بستر مناسبي براي شکل گيري اين پرفورمنس است که صحنه هاي آن در اصل به چند تابلوي آبستره مي ماند.

از آنجايي که مضمون اثر کاملاً انتزاعي و ذهني است، هرگونه برداشت ذهني خاص از طرف تماشاگر، چنانچه به طور نسبي با صحنه ها، حرکات و موقعيت هاي نمايشي همخواني داشته باشد، مي تواند پذيرفته شود. اين آزادي و خوداختياري تماشاگر معمولاً همان امکاني است که براي دريافت هاي بصري و محتوايي از يک نقاشي آبستره وجود دارد.

يک نقاش معلول جنگي روي ويلچر در برابر يک بوم خالي نقاشي و مقابل صحن يک کليسا نشسته و همزمان بين او و دختر زيبايي که مدل و مظهر هنر او بوده، فاصله افتاده است و او در افکار و خيالات انتزاعي خودش سير مي کند. ابتدا افرادي که هر کدام داراي عارضه هاي نسبي هستند در صحن کليسا ظاهر مي شوند؛ زني پير و فرتوت به کمک صندلي اش راه مي رود. مردي نابينا يا کم بينا با آکاردئوني مي گذرد. زني نيز مي لنگد و تصورات ذهن پريشانش را در فضا ترسيم مي کند. مردي ساعتي شماطه دار در جيب دارد و به طور تلويحي زمان را حبس کرده است. اين افراد نمايانگر نزديکان و اطرافيان فرد نقاش هستند. در ذهن نقاش معلول اشباحي در صحن کليسا ظاهر مي شوند که افراد قبلي را به حاشيه مي رانند. اشباح در ذهن مرد معلول از زير پارچه سرخي که نشان خون و خونريزي و جنگ حادث شده يي است همانند اهريمناني بيرون مي آيند. اين اشباح به طور متناسب در صحنه ظاهر مي شوند. تصورات و تاثرات کابوس گونه مرد معلول در اصل ناشي از تنهايي و ماندن در هواي سرد و يخبندان است که مي تواند اشاره يي هم به فضاي ويران و به دور از زندگي بعد از جنگ باشد. نگهبان و نظافتچي کليسا هم که احتمالاً يکي از مدل هاي نقاشي او در گذشته بوده است، گاهي به طور انتزاعي و در ذهن نقاش معلول هم راي و همگروه اشباح مي شود.

اشباح در فضاي وحشت آور و گوتيک مکان، نقاش معلول را احاطه مي کنند و عاملي براي سوق دادن او به سوي مرگ مي شوند. نقاش معلول نهايتاً از اين مخلوقات آفريده شده در ذهن خويش که همگي را هم به مکان کليسا منتسب کرده است، به تنگ مي آيد و با برخاستن و ايستادن روي پاهايش به شکلي تقريباً حماسي صليب مرگ خويش را که در اصل از ابزار نقاشي او است بر دوش مي کشد و مسيح گونه مي ميرد. متاسفانه قسمت هاي پاياني اين داستان ذهني به طور متناقضي چنين به نظر مي رسند که در دنياي واقعي رخ مي دهند نه در ذهن، زيرا نقاش معلول عملاً صندلي اش را براي اجراي آن صحنه ها «واقعاً» ترک مي کند و به عالم واقعيت پا مي گذارد، يعني به طور همزمان فقط از يک وجود و هستي برخوردار است. اين حادثه از لحاظ منطق حدوث نمي تواند در حوزه واقعيت رخ دهد، چون او اساساً معلول است و قادر به راه رفتن و ترک صندلي اش نيست. اگر هم ميروسلاو بنکا بر ذهني بودن اين حادثه تاکيد داشته باشد، در آن صورت برخاستن نقاش معلول و مردن مسيح گونه اش صرفاً در ذهن اتفاق مي افتد و او در دنياي واقعي بايد هنوز زنده باشد.

اجراي پرفورمنس سوررئاليستي اين نمايش بر فرماليسم و شکل گرايي استوار است. متاسفانه عنوان «نقاشي با شبنم» که ظاهراً در رابطه با عبارت «painted in frost» ترجمه شده، اساساً غلط است و ترجمه صحيح آن «نقاشي شده در هواي يخبندان» است. سرد و يخبندان بودن خود صحنه هم که اغلب با صداي رعد و برق همراه است در همان نظر اول بي پايگي عنوان «نقاشي با شبنم» را نشان مي دهد.

پرفورمنس «نقاشي شده در هواي يخبندان» از لحاظ کارگرداني، طراحي نور و موسيقي و حتي ميزانسن ها، اجرايي دراماتيک و تاثيرگذار به شمار مي رود و همانند هر اثر انتزاعي و کاملاً فرم گرا و بدون ديالوگي، نهايتاً گزينه ها، قرينه ها و مضامين انتزاعي گوناگوني را براي دريافت ذهني تماشاگر ارائه و به انتخاب مي گذارد. بنابراين نشانه هاي اجرايي آن يعني ژست ها، ميزانسن ها و حرکات، معادل ها و قرينه هاي کاملاً يکسان يا معيني ندارند و مي توان براي آن مصاديق و دلالت گري هاي اختياري تري قائل شد. در خود اجرا هم اين اتفاق متمايز و مغاير هم رخ داده است؛ گاهي برخي صحنه ها که به صحنه فيلم هاي سينمايي ژانر وحشت شباهت دارند، تاويل هاي مضموني کاملاً مشخصي ندارند. با همه اينها حتي با در نظر گرفتن چنين برداشت هاي گوناگوني، اين پرفورمنس سوررئاليستي از لحاظ دراماتورژي و کارگرداني، اجرايي درخور، زيبا و قابل اعتناست. اين اجرا در کل تماشاگر را در محدوده اجراي غيرتئاتري اما نمايشـي اش به عنـوان يک پرفورمنس روانشناسانه راضي نگه مي دارد.

منبع؛ ايران تئاتر