به انجمن خوش آمدید
+ پاسخ به موضوع
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 5 , از مجموع 5
  1. #1
    کاربر سایت MASOUD is an unknown quantity at this point
    تاریخ عضویت
    May 2008
    محل سکونت
    Anzali
    نوشته ها
    2,919
    میزان امتیاز
    0

    پیش فرض گفت وگو با محمد محمدعلي

    گفت وگو با محمد محمدعلي
    هنوز نرسيده ايم
    جواد ماه زاده

    با محمد محمدعلي درباره وضعيت روشنفکري ايراني در تاريخ معاصر و تاثير و تاثر آن بر داستان نويسي گفت وگويي کرديم که آن را در پي مي خوانيد.

    ---

    -ورود ادبيات جديد به کشور ما و شکل گرفتن سويه يي تازه از ادبيات (شعر نو، رمان و...) همزمان با پيشرفت نهضت تجددخواهي ايرانيان بعد از عصر مشروطه است. البته در اينکه رمان و داستان زاينده تجدد و نشانه مدرنيته به شمار مي آيد يا مدرن شدن لازمه خلق ادبيات داستاني است جاي بحث فراواني وجود دارد، ولي آنچه مبرهن است اينکه نويسندگان جديد ايران در قرن بيستم عمدتاً روشنفکراني غربگرا، فرنگ رفته و منتقد سنت هاي کهنه هستند که در جريان اتفاقات روز، وظيفه سياست ورزي و روشنگري سياسي و اجتماعي و آگاه سازي مردم را هم به دست گرفته اند؛ در واقع بيش از هنرمند يا اديب صاحب نقشي مصلحانه و مبارزه جويانه هستند که اين روند امتداد مي يابد و تا سال هاي بعد از انقلاب اسلامي هم کشيده مي شود تا اينکه کم کم هيجانات سياسي فروکش مي کند و جنبه «ادبيات» نزد نويسندگان و شاعران پررنگ تر از زمينه سياسي و مبارزه جويانه آثار آنان مي شود. اين روند را در مقطع کودتاي 28 مرداد که تاثيري شگرف بر حال و روز نويسندگان ايران گذاشت و آثار موسوم به ادبيات شکست را پديد آورد چطور ارزيابي مي کنيد؟

    اگر صادق باشيم بايد بگوييم که مشکل سياسي نگري و سياسي انديشي نويسندگان ما قبل از سال 1332 نه فقط از اعمال و رفتار حاکميت حاکمان قرن بيستمي بلکه از جايي ديگر ريشه گرفته است. اين اتفاق باعث شد شاهان صفوي تحت عنوان مبارزه با عثماني زبان فارسي و تشيع را رواج دهند و از اين طريق خدمتي بزرگ به انجام برسانند که نتيجه اصلي آن همان بود که ما صاحب هويت، انديشه و شاخصه يي معين شديم. البته فراموش نکنيم که پشت اين تفکر هم سياست جاي داشت. بنابراين به جرات مي توانيم بگوييم که ما پس از شاه سلطان حسين صفوي بار ديگر فاقد بينش و انديشه فلسفي نو و مشخصي بوده ايم. البته يک استثنا وجود دارد و آن انگيزه حمله نادرشاه به هند است. در طول اين مدت سراسر تاريخ جهت کشورگشايي يا کسب غنائم ايران غرق در کودتاست، کودتا در کودتا محمود افغان، کريم خان زند، آقامحمدخان قاجار و... مشروطه خواهي ما اولين کودتا بود عليه نظام استبداد ولي آن زمان مشروطه خواهان و آزاديخواهان هنوز مجال و فرصت پيدا نکرده بودند که درباره تغيير و تحولات شعر و رمان فکر کنند و صاحب انديشه و تئوري هاي ادبي باشند. هر چه بود خودجوش و في البداهه بود.يا الگوبرداري از روي رمان هاي قرن 17 و 18 اروپا.

    -يعني ادبا و هنرمندان ما بيش از احساس وظيفه و تعلق خاطر به هنر و ادبيات، خود تخصص شان را در خدمت آرمان هاي سياسي مي دانستند.

    فلسفه محض هيچ معنايي ندارد براي جامعه سياست زده. ما هنوز هم حاشيه مي نويسيم به هايدگر و بعدها متوجه مي شويم بعضي چيزها را هم خوب نفهميده ايم. در آن دوره فکر مبارزه وجود داشت و نظم و نثر و نمايش و هر هنر ديگري کاملاً در خدمت اهداف سياسي بود. اما در سال هاي 1299 و 1301 شمسي، طي دو کودتاي مهم هم رضاشاه آمد سر کار و هم نيما و جمالزاده ظهور کردند.رضاشاه عليه دموکراسي نهفته در مشروطه خواهي کودتا کرد، نيما و جمالزاده و دهخدا و... هم عليه استبداد رضاشاهي که ريشه در قرون ماضي داشت. رضاخان حاصل بلبشو و هياهو و ندانم کاري هاي سياست بازان ما را جمع کرد و همه را به حساب خود واريز کرد و در سال 1304 رسماً تاجگذاري کرد و خاندان پهلوي را به مصدر نشاند و به اين ترتيب کودتايي صورت گرفت عليه انديشه هاي چپ و ملي گرايي آزاديخواهي و عدالت طلبي و چندصدايي جامعه که منادي آن نيما و جمالزاده و دهخدا و ديگران بودند.ما طي اين چند قرن بعد از عهد سلجوقي با يک گسست فکري مواجه مي شويم. گسست فکري باعث شد اهل نظر فقط خط نوک دماغ شان را ببينند. همه چيز خلاصه شد در مبارزه با سلطان ناصرالدين شاه، مظفرالدين شاه، محمدعلي شاه، رضاشاه و محمدرضا شاه. روشنفکران ما در طول سال هاي گذشته به هيچ وجه صاحب فکر غيرسياسي نيستند و تنها به تاکتيک هاي مبارزه با استبداد و استعمار فکر مي کنند. به گونه يي ديگر بخواهيم مطرح کنيم بايد بگوييم در اين مقطع بخشي از جريان مبارزه با استبداد و استعمار تبديل به مهارت و تبحري براي روشنفکران و انديشمندان ما شد دو زمينه موازنه منفي در سياست . کليه اسناد و مدارک تاريخي موجود حاکي از اين است که هيچ انديشه فلسفي،غير از انديشه مبارزاتي عليه استبداد سياسي پشت سر مشروطه نبوده است تا آن را با آگاهي و پشتوانه فکري همراه کند. حتي بحث تجددخواهي و تجددطلبي پس از رضاشاه رواج مي يابد. با اين وصف خود روشنفکران هم در تعارضات و اختلافات گسترده به مقابله با هم روي آوردند و سر آخر هم با حضور رضاشاه جنبش تجددخواهي او به وجه عرب ستيزي آراسته شد. به اميد اينکه عرب ستيزي به تقويت هويت ملي کمک کند.

    -يعني شما اعتقاد داريد پشتوانه فکري و انگيزه تحول خواهانه مشخصي براي ظهور مشروطه وجود نداشته است؟

    در آن زمان بين مردم و رهبران فکري جامعه فاصله زيادي وجود داشت. امروز اگر رئيس جمهور يا فلان وکيل و وزير مملکت صحبت مي کنند بخش عظيمي از مردم آن را مي فهمند اما در آن زمان اغلب مردم سواد و درک درستي از مفاهيم رايج شده نداشتند. مثل آن وکيلي که در مجلس از واژه قحط الرجال که تازه آن را شنيده بود استفاده کرد و قحطي آب ليمو را هم قحط الرجال آب ليمو عنوان کرد و ماجرايش تبديل به لطيفه شد. البته چنين اتفاقاتي در انقلاب فرانسه هم وجود داشت. در انقلاب روسيه هم وجود داشته است ولي آنان کساني مثل شارل بودلر و داستايوفسکي داشته اند و مثلاً در امريکا در 1848 مباحثي درباره آزادي، تحصيل علم، استقلال مالي، درخواست دستمزد در مقابل کار، حق مالکيت ودرخواست طلاق براي زنان مطرح بوده است. به اين ترتيب رهبران هم که فاقد پشتوانه فکري و تئوريک بودند و اغلب خودشان هم نمي دانستند که اگر مصاديقي بايد کنار بروند چه چيز يا چيزهايي بايد جايگزين شود، به بي هويتي و بي هدفي ماجرا دامن مي زدند. نبايد فراموش کنيم تنها کساني مي توانند از دموکراسي و مجلس و حقوق فردي و... دم بزنند که ابتدايي ترين حقوق انساني يکديگر را لااقل در خانواده خود رعايت کنند که متاسفانه شواهد و قرائن در اين زمينه گوياي وضعيت رقت انگيزي در ايران بوده است. حقيقت اين است که ما هنوز به مرحله يي نرسيده بوديم که انقلاب کنيم. ما مرتب کودتا کرده ايم عليه شعور و حقوق فردي خودمان، در حالي که هر انقلاب دانش و بينش خاصي را مي طلبد. با در نظر گرفتن اين واقعيت ها مي توانيم بگوييم تمام فراز و نشيب هاي تاريخي ما در سده اخير به نوعي کودتا بوده اند. ما کودتا کرديم در برابر استبداد و بي کفايتي حاکمان قاجار تا به مشروطه رسيديم. رضاخان عليه رجال قاجار و مشروطه خواهان کودتا کرد و بعد انگليس و امريکا عليه او و سپس فروغي و محمدرضا پهلوي عليه آزادي هاي سياسي دست به کودتا زدند. در اين شرايط مصدق هم هست و هر دو عليه يکديگر کودتا مي کنند ضمن اينکه تمام اين اتفاقات در سطح بالا(حاکميت و دولت) رخ مي دهد و ملت در سطح وسيع هيچ کاره است تا اينکه در دهه سي و چهل نفت ما فروش مي رود و بخشي از توزيع ثروت از دست رجال خاص خارج مي شود و از دل اندکي رفاه، طبقه متوسط کمي جلوه مي گيرد.

    -شما به ارتباط تنگاتنگ تحولات اقتصادي و اجتماعي و هنر اشاره کرديد؛ آنچه از حرف شما مي توان استنباط کرد اين است که پيشرفت فکري و هنري يک سرزمين تنها در صورت دست يافتن به اقبال هاي صنعتي و اجتماعي و رشد طبقه متوسط و رهايي از سيستم هاي حکومتي کهنه ميسر است.

    گسترش فرهنگ و هنر زاييده رفاه است. اگر به دهه 1320 به بعد نگاه کنيم مي بينيم مقطعي است که پول تا اندازه يي وارد شده، مدارس جاي مکتب خانه ها را يکي يکي مي گيرند و ساختار فرهنگي به تدريج دگرگون مي شود. سپس مصدق در دادگاه لاهه عليه انگليس کودتا مي کند و در سال 1329 پيروز مي شود و قشري وسيع از شهرنشينان ما به يک آگاهي جديد مي رسند. به تعريفي ديگر، چشم مردم باز مي شود و به خود اميدوار مي شوند و مي فهمند که ايراني ها هم مي توانند الگوي سياسي کشورهاي آسيايي و حتي دولت مصر و ساير ملت ها شوند اما متاسفانه کودتاي امريکايي1332 که رخ داد دوباره فشارها وارد آمد و تمام جناح هاي سياسي، اجتماعي و ادبي لطمه خورد. انقلاب مشروطه کودتاي روشنفکران و روشنگران بود عليه نظام استبداد شرقي که سابقه چند هزار ساله در اين منطقه داشت. اما ملي شدن صنعت نفت کودتاي انبوهي از مردم شهرنشين بود عليه رجال خود فروخته و بزدل که سر آخر در 28 مرداد 1332 همان بزدلان غيرمردمي آمدند سر کار و 25 سال هر روز کودتا کردند عليه حقوق سياسي ملت. ملتي که هم طالب حقوق فردي و اجتماعي بود و هم طالب حقوق سياسي.

    اين شوک گروه زيادي از روشنفکران ما را به خارج از کشور روانه کرد و مانده ها را نيز در بهت جذابيت هاي از دست رفته شخصيت مصدق فرو برد. ما با او فهميديم که مي توانيم در قرن بيستم به تشخيص لازم دست يابيم و فهميديم که مي توانيم عاري از سياه و سفيدنگري با هم حرف بزنيم. کودتاي 1332 از اين جهت شوک بزرگي به ما وارد کرد. همين اتفاق باعث شد ببينيم که گروهي از نويسندگان و روشنفکران تا آن موقع در جايگاه و نقشي فرو رفته اند که اصلاً متعلق به آن نبوده اند. بعد از کودتا بود که تفاوت شعر و شعار، داستان ادبي و غيرادبي مشخص شد. بوف کور صادق هدايت کودتا کرد عليه داستان هاي سياسي و شعاري و حزبي،در واقع کودتاي شعر شد عليه شعار که در دهه 40 به ثمر رسيد. به عبارت ديگر در سياست باختيم و در هنر برديم. بعد از 1332 زماني که بخشي از رهبران توده يي و ملي گرا و شاعران و نويسندگان اين گرايش ها از ايران رفتند تازه به تازه به خودشان آمدند، اتفاقات را تحليل کردند و متوجه شدند در ادبيات نبايد بي ادبي کرد و به حاشيه پرداخت و در ادبيات نمي توان ملعبه دست سياست بازان شد. منظور اين نيست که اصلاً نبايد سياسي نوشت بلکه مقصود اين است که مرعوب و خدمتگزار سياست شدن را بايد کنار گذاشت. نويسنده اگر از فيلتر هنر به جهان نگاه نکند کودتا کرده است عليه شعور خودش.

    بايد بپذيريم که نويسندگان ما آن زمان اغلب ادبياتي سياست زده را مي پسنديدند اما سال هاي بعد از 32 داراي نشانه هايي از افول ادبيات سياست زده است. اين امر البته به تدريج در حال حادث شدن بود تا اينکه انقلاب 57 پيش آمد و در سال هاي 62 و 63 جمعي از نسل سوم نويسندگان رسماً اعلام کردند که ما نويسنده ايم و سياسي و سياستمدار نيستيم و در اين مقطع، خرد جمعي پذيرفت که اغلب شعارها شعر نيست. اين نسل رسماً اين مساله را اعلام کرد و گفت ما نمي خواهيم حامي و حاوي تفکرات و ايدئولوژي هاي سياسي و در واقع ملعبه سياست پيشگان باشيم. نسل ما به جايي رسيد که ناگزير شد به شعارها و مستقيم گويي هاي سياسي معترض شود و ادبيات را بري از سياست ورزي اعلام کند و بگويد اينکه نويسنده يي با رژيمي مشکل داشته باشد دليلي بر آن نيست که ادبياتش نيز به همان شکل عرضه شود؛ چرا که در اين صورت باز هم به همان ادبيات مبارزه جويانه و ضد استبدادي و عاري از هنر رجعت شده است. ما بايد در ادبيات به فرديت و حقوق فردي و اجتماعي و سياسي در قالب هنري بپردازيم ولي در آن ادوار مبارزه سياسي با دستگاه حاکم جاي هر فلسفه يي را پر کرده بود. به عبارت ديگر مبارزه سياسي کودتا مي کرد عليه هنر. در چنين شرايطي چطور مي توان نويسنده بود؟

    -اين اتفاق با تثبيت نظام سياسي و به وجود آمدن آرامش نسبي در جامعه رخ مي دهد. آيا مي توان اين دهه را آغاز حرکت جدي ادبيات داستاني و شکل گيري جريان هاي به واقع ادبي و غيرايدئولوژيک در ايران دانست؟

    طليعه اين نوع تفکر که «چنانچه يک اثر را خوب و هنرمندانه خلق کنيم تاثير بيشتري بر مخاطب دارد»، در دهه سي شمسي به وجود آمد. از اين زمان به بعد اين تفکر گسترش يافت که تنها و تنها ادبيات پيراسته و فاخر ارزشمند واجد ادبيت و تاثيرگذاري و ماندگاري است و نه مشتي شعارپراکني و تهييج افکار عمومي به قصد ارائه بيانيه و به جوش آوردن مردم. نويسندگان متوجه شدند مادامي که مبنا را بر نيش و کنايه بگذارند ناآگاهي و فقدان پختگي فکري و فرهنگي بر جاي مي ماند، پس تصميم گرفتند ادبيات دم دستي و شعاري و نازل را فراموش کنند و به ادبيات هنري و خوش نقش بينديشند. البته اجراي هر يک از اين ايده ها سال ها وقت مي خواهد. اما اين تحول کم کم در سينماي ايران هم پديدار شد و فيلم هايي مثل گاو، آرامش در حضور ديگران، شب قوزي و... آثاري متفاوت و هنرمندانه لقب گرفتند که البته چندان غيرسياسي هم نبودند. در واقع قوت آن آثار باعث مي شد که اگر مضموني سياسي را نيز با خود حمل مي کنند با اثرگذاري و مانايي بيشتري در ذهن مخاطب بنشينند. مثال خوب تفاوت اين دو نگاه، شايد اين دو نام باشد. ما بعد از 32 نويسندگاني مثل آل احمد و ابراهيم گلستان را داريم که هر دو عضو حزب توده بودند. اما آل احمد به گونه يي مي نوشت و گلستان به گونه يي ديگر. با اين وجود امروز آل احمد را تنها به خاطر نثر مقالاتش تمجيد مي کنيم و گلستان را به خاطر داستان هايش. آل احمد هرگز داستان نويس خوبي نبوده و اگر خوب و منصفانه قضاوت کنيم حتي بخشي از تئوري هاي اجتماعي و سياسي اش هم رنگ باخته است؛ در حالي که داستان ها و نثر گلستان هنوز از يادمان بيرون نمي رود. پس ادبيات نويسنده است که ماندگار شده نه منش سياسي. به هر شکل ما امروز داستان هاي ابراهيم گلستان را ترجيح مي دهيم چرا که معمولاً کسي که تفکر سياسي را ارجح مي داند و آن را جلوتر از ادبيات روايت مي کند کودتا کرده عليه تفکر ادبي و آن را عقب انداخته است؛ دليل آن هم اين است که به ندرت مي توان هم مبارز سياسي خوبي بود و هم نويسنده يي برجسته. اين همزماني بسيار نادر اتفاق مي افتد چون هر يک از آن دو شاخه هاي کاري مجزا و تفکيک شده از همديگرند. به ندرت کساني مثل آندره مالرو رمان نويس و سياستمرد فرانسوي پيدا مي شوند که با يک دست دوتا هندوانه بردارند. در ايران ما ملک الشعراي بهار و علي دشتي و... را داشتيم. ولي در زمينه رمان و داستان مي توان البته از ايرج پزشک زاد و رسول پرويزي نام برد. که درون سيستم بودند و نه عليه آن و اتفاقاً داستان هاي خوبي هم نوشتند.اغلب نويسندگاني که به زبان و ساخت اثر توجه نکرده اند و براي مقاصد روز خود داستان نوشته اند با کساني که تفکر ادبي را سرلوحه قرار داده اند متفاوت هستند.اين شامل عامه پسند ها هم مي شود. البته شما نمي توانيد بگوييد ابراهيم گلستان مبارز نبوده است. او در سراسر آثارش به زبان و ساخت آثارش پرداخته اما به رنج و آلام مردم هم توجه داشته ولي زبان آثارش به دليل پايين بودن ميزان کتابخوان و باسواد در جامعه و آمريت تشکيلات سياسي آن روز کمتر توانسته مطرح شود ولي با اين وجود امروز براي نسل جديد به گونه يي مطرح است که مي توانيم بگوييم او يکي از کودتاگران عليه تحجر بود. او به فروغ تفکر بخشيد اما برخلاف او آل احمد ادبيات را در خدمت سياست مي دانست. يعني من جدا از ادبيات، عاشق روش و منش هاي شجاعانه او هستم. نويسنده وظيفه تهييج و شوراندن مردم را ندارد، ضمن اينکه بايد تاکيد کنم کساني که بايد از رمان و ادبيات تاثير بپذيرند آدم هاي کوچه و بازار نيستند بلکه باسوادان و اهل کتاب هستند. مبارزه آنان زيربنايي است و اغلب به چشم نمي آيد. مثلاً نگاه کنيد به طرز حرف زدن روشنفکران و مردم عصر مشروطه و روشنفکران و مردم امروز. اين همه واژگان جديد علمي و ادبي را چه کساني ساخته اند؟

    - اشارات شما دقيقاً به دوراني مربوط مي شود که جدل هاي نويسندگان بالا گرفته بود و سوءتفاهمات بسياري رايج بود. شايد اين اتفاقات لازم بود رخ دهد تا نويسندگان رسماً نويسندگي شان را اعلام کنند و به اصطلاح پوسته تاريخي ضخيمي را از تن خارج کنند.

    در اواخر دهه 60 همزمان با فروپاشي اتحادجماهير شوروي سوسياليستي و ظهور فيلسوفان جديد مثل امبرتو اکو و... بحثي در جامعه ايران درباره ادبيات سياسي و غيرسياسي

    در گرفته بود که در آن هنر سياسي به شدت محکوم مي شد و جالب اين است که اغلب آنان که اين بحث را راه انداختند خودشان سوابق سياسي داشتند و در آثارشان هم به وفور به سياست پرداخته بودند. به عنوان مثال مي توان به «شاه سياهپوشان» گلشيري و برخي آثار محمد مختاري اشاره کرد. اما اين مساله چيزي نبود که تنها در ايران رخ داده باشد. خيلي از چپ هاي جهان قصد داشتند حزب را در خدمت ادبيات بياورند. اصلاً من نويسنده يي را در ايران سراغ ندارم که سياسي نبوده باشد يا به طبقه کارگر و کشاورز و... خيانت کرده باشد. البته همه چيز نسبي است ولي عده يي توقع دارند که نويسنده بايد طوري بنويسد که همين امروز دردهاي امروز و فردا را بيان کند. ممکن است نويسنده يي در تظاهراتي در حمايت از کارگران شرکت کند اما وقتي بخواهد درباره کارگري بنويسد اگر نتواند آن را به اثري هنري تبديل کند ترجيح مي دهد آن را منتشر نکند. با اين وجود بعضي ها سياه مشق هايشان را هم منتشر کرده اند. اگر بخواهيم حرف آخر را بزنيم بايد بگوييم امروز از نويسندگاني که صرفاً سياسي مي نوشته اند کمتر نامي به ميان مي آيد. اين نه به دليل اين است که جمعي اديب عليه سياست کودتا کرده اند بلکه به نوع تلقي آنان از مبارزه سياسي مربوط مي شود که ابتدا خودشان را هنرمند و مبارز فرهنگي مي دانند تا سياستمدار. يعني تنها راه آگاه سازي و انديشه ورزي و احقاق حقوق فردي و اجتماعي از طريق فرهنگ و ادبيات ميسر است. نشانه هاي اوليه فروريزي اين دست قطعيت ها و حتميت ها هم از دهه سي به چشم مي خورد. به عنوان مثال ساعدي هم دردهاي اجتماع را بازگو مي کند و هم آن را با نگاهي تازه همراه مي سازد. اين جريان همراه با تحولات اقتصادي و اجتماعي کشور رشد مي کند و اگر هم زماني در اجتماع به دليل روبنايي و ظاهري بودن تحولات دچار مکث و توقف مي شود ولي در ادبيات همچنان به پيشروي خود ادامه مي دهد. اين مسائل را نسل سومي ها در دهه شصت مصرانه عنوان کردند و بر آن ثابت قدم شدند و عنوان کردند وظيفه نويسنده القاي دانايي به مخاطب است نه به هيجان آوردن و به کارزار سياست کشاندن او.نگاه کنيد به چند مصاحبه يي که در مجله گردون انجام شد. (مي توان به مصاحبه محمدعلي در شماره هاي8 و 9 سال 1369 اشاره کرد) بار ديگر در پاياني ديگر اگر بخواهيم راه حلي براي يافتن تفکر و به چالش درآوردن آن بجوييم يا به عبارت ديگر از راه هدف هاي کوچک به هدف هاي بزرگ دست پيدا کنيم بايد در هنر و سياست و در بحث خودمان داستان و رمان دنبال حقوق فردي باشيم. خردورزي از تک تک افراد جامعه برمي خيزد. از تنهايي شايد بي دغدغه. از عدالت نسبي در جامعه که تسري يابد به فرد فرد چون حقش را تا حدودي گرفته با سري افراشته به پيرامونش نگاه کند. تاريخ معاصرش و گذشته تاريخي و افسانه يي و اسطوره يي خود را بازنگري کند. صحبت زياد است و متاسفانه مرا مجال نيست.

  2. #2
    کاربر سایت MASOUD is an unknown quantity at this point
    تاریخ عضویت
    May 2008
    محل سکونت
    Anzali
    نوشته ها
    2,919
    میزان امتیاز
    0

    پیش فرض

    چرا داستان هاي «محمد محمدعلي» را بخوانيم
    فرشته احمدي

    دعوت به خوانش داستان هاي محمد محمدعلي براي کسي که مي خواهد به تصوير کلي و نادقيق اش از ادبيات داستاني ايران سر و ساماني دهد، پيشنهاد بسيار مناسبي است. بسياري از آثار جديد نويسندگان جديد که واجد ويژگي هاي تر و تازه يي هستند، هنوز به جريان معلوم يا تعريف شده يي متصل نشده اند و در مقابل، بسياري از آثار نويسندگان گذشته با وجود داشتن ارزش هاي مسلم ادبي، با زمانه ما غريبه اند. اما کارهاي محمدعلي با حرکت در خطي ميانه از هر دو سوي گذشته و فردا چيزي به دستمان مي دهد. محمدعلي در فاصله گذشته و آينده و دو فضاي ادبي روستايي و شهري آثاري را خلق کرده که برخي از آنها شاخص و قابل تامل اند.همان گونه که خود مي گويد، آگاهانه کوشيده از جرياني که هدايت آغازگرش بوده، يعني نوشتن براي سايه خويش که پنجاه سال نويسندگان را به دنبال خود کشيد، حذر کند. نوشتن براي خويشتن، استفاده فراوان از واگويه هاي دروني و مضاميني مانند تضاد ميان انسان با خويش، دست و پنجه نرم کردن با تئوري هاي روانشناختي و... از بوف کور تا شازده احتجاب و امروز بخش بزرگي از ادبيات داستاني ما را به خود اختصاص داده و هنوز براي نويسندگان جوان، عرصه جذابي براي آزمودن قدرت تخيل است. با اين همه محمدعلي به شکلي نه کاملاً وسواس گونه از تسلط اين جريان بر داستان هايش حذر کرده. در رمان هايي مانند «نقش پنهان» يا «باورهاي خيس يک مرده» درگيري دروني راوي وجود دارد اما بار اصلي روايت به عهده اش نيست و حوادث بيروني و ارتباط آدم ها با يکديگر بر مسائل درون گرايانه راوي پيشي مي گيرند. به همين دليل است که وجود راويان اول شخص و دست به قلم محمدعلي باعث از دست رفتن رواني و خوشخوان بودن داستان نمي شود. همين ويژگي در آثار ديگران به پيچيده شدن داستان، ايجاد رفت و برگشت هاي فراوان و لابيرنت مانند و گاهي پرحرفي هاي فيلسوفانه راوي مي انجامد. جالب است که فانتاسم نيز در آثار محمدعلي به اندازه يي حضور دارد که رنگ و بويي به فضاي رئاليستي داستان ها اضافه مي کند اما فضاي کلي کار را تحت تاثير قرار نمي دهد. مثلاً در رمان «باورهاي خيس يک مرده» با وجود اينکه بخش مربوط به مقني کوتاه نيست و واجد کيفيتي کاملاً غيررئاليستي است اما جنبه ديگر داستان يعني فضاي کارمندي، ساخت شهرک و تلاش براي حل مسائل شهرسازانه، رمان را در همان فضاهاي پيشين داستان هاي محمدعلي نگه مي دارد. اگر بخواهيم به طور خلاصه به برخي از ويژگي هاي آثار محمد محمدعلي اشاره کنيم در واقع همان ويژگي هايي را برخواهيم شمرد که باعث مي شوند خواندن اين داستان ها يا لااقل برخي از آنها را براي شناخت ادبيات ايراني لازم بدانيم.

    - محمدعلي هنوز هم به روايت و قصه گويي پابند است و مانند برخي از نويسندگان هم نسلش به ورطه داستان هاي بي قصه که قصدشان بازي هاي زباني است يا شخصيت پردازي يا... نيفتاده.

    - اوج و فرود سلسله حوادثي که داستان را مي سازند، منطبق بر منحني کلاسيک وجود نظم اوليه« پيدا شدن عواملي براي بر هم زدن نظم موجود« ايجاد نظم ثانويه است.

    - روابط علي و معلولي سالم، تعليق، گره گشايي و گاهي وجود شخصيت هاي جذاب (لااقل به خاطر وجود منصور پاچناري در رمان برهنه در باد) شايد همان عواملي هستند که باعث اجراي مناسب رمان مي شوند. او معتقد است داستان هاي ماندگار نه به خاطر مضمون شان بلکه به خاطر اجراي مناسب شان ماندگار شده اند.

    - محمدعلي رمان را محصول بورژوازي مي داند و شايد از همين منظر تلاش کرده زندگي معاصر خود را در تهراني که مي شناسد، تصوير کند. زندگي شهري در آثار او بيشتر به توسعه شهر و امکانات آن مربوط مي شود تا به روابط انسان هاي شهرنشين. تهراني که او در داستان «رعد و برق بي باران» معرفي مي کند بسيار با تهران حسين سناپور در «نيمه غايب» يا «ويران مي آيي» متفاوت است، به تهران گلي ترقي نيز شباهتي ندارد. حتي در قدمي اين سو تر، تهران «نقش پنهان» نيز واجد مشخصات شهر در حال توسعه است و هنوز حل و فصل مسائل خاص انسان شهرنشين دغدغه نويسنده نيست. محمد محمدعلي با حرکتي بي شتاب در روندي معين، سبک داستان نويسي خود را ادامه مي دهد. در کارهاي اخيرش به نوعي داستان گويي بر اساس اسطوره ها و قصص گذشتگان روي آورده، چرا که معتقد است مي توان با نگاه تازه يي به آنچه که پيش تر گفته شده، جان دوباره بخشيد. اين طرز فکر و بازسازي چندباره قصه هاي قديمي با تغييرات متعدد به شکل انيميشن، فيلم و کتاب در همه جاي دنيا متداول است. شنل قرمزي، سفيد برفي و بسياري از افسانه هاي ديگر بارها و بارها به شکل هاي مختلف بازسازي مي شوند. اما رسيدن به اجراي مناسب چنين ايده يي، هدفي است که مثلاً در «قصه تهمينه» برآورده نشده است. با اين همه هنوز هم محمد محمدعلي گزينه مناسبي است براي معرفي به خواننده يي که دلش مي خواهد درباره ادبيات داستاني معاصر ايران، بيشتر بداند.

  3. #3
    کاربر سایت MASOUD is an unknown quantity at this point
    تاریخ عضویت
    May 2008
    محل سکونت
    Anzali
    نوشته ها
    2,919
    میزان امتیاز
    0

    پیش فرض

    بخشي از سخنراني محمد محمدعلي در بيست و ششمين نشست داستان نويسي کارنامه
    کارگاه داستان مشق دموکراسي
    تعريف من از کارگاه داستان نويسي به خودشناسي معطوف مي شود و خودشناسي فراتر از فراگيري تئوري ها و سبک ها است. خودشناسي با تجربه هاي گوناگون در مقوله يي هنري فراهم مي آيد؛ تجربه سخن گفتن، سخن شنيدن و تحمل ديگران. کارگاه با بنياد دموکراتيک اش در پرورش غريزه و سامان دادن به آموزش موثر است به اين معنا که چون پس از خواندن داستان، اظهارنظر شنوندگان، اندکي الزامي است؛ گوش ورز مي آيد براي شنيدن، چشم ورز مي آيد براي ديدن و فهم و انصاف ورز مي آيد براي قضاوت و حق دادن به ديگران و گرفتن حق خود از ديگران و سرانجام به راه خود رفتن، چه هر يک از ما به دنيا آمده ايم که مثل خودمان باشيم نه ديگران. کارگاه به دانشجويان مي گويد استعداد و ذوق شان کجاست. خيلي ها فکر مي کنند داستان نويس هستند. خيلي ها تصور مي کنند منتقد يا تئوريسين ادبي و هنري هستند. يکي دو داستان خوب هم مي نويسند و به کارگاه مي آيند و خوب صحبت مي کنند. آثار ديگران را با نگاهي نسبتاً علمي به نقد مي کشند ولي آرام آرام متوجه مي شوند آنقدر که خوب صحبت مي کنند قادر نيستند به طور مستمر داستان هاي خوبي بنويسند يا بالعکس، بوده اند کساني که علاقه مند شده اند به نوشتن داستان هاي بيشتر. کارگاه پس از مدتي تکليف آنان را روشن مي کند. به عبارت ديگر، خود را بهتر مي شناسند و توانايي خود را کشف مي کنند. کارگاه ها روزنامه نگاران خوبي را کشف کرده است. بعضي ها نيز با يک دست، دو سه تا هندوانه برداشته اند.براي نويسنده شدن خواندن بسيار مهم و الزامي است. همان قدر که خواندن مهم است، نوشتن هم مهم است. نوشتن زياد را با چاپ کردن زياد اشتباه نگيريم. آنهايي که زياد زياد مي خوانند و کم کم مي نويسند، غالباً حکيم و فيلسوف مي شوند تا داستان نويس، منتقد و تئوريسين ادبي مي شوند تا رمان نويس. براي داستان نويس شدن بايد زياد نوشت و زياد خواند و به اندازه چاپ کرد. من نمي دانم براي منتقد شدن چه کارهاي ديگري بايد کرد ولي خوب مي دانم براي نويسنده شدن زياد بايد نوشت. دانشجو در کارگاه، يک دوره را به مثابه يک دوره ليسانس در دانشگاه ها مي پذيرد. دوره ليسانس حوالي 145 واحد درسي است که بين استادان، بسته به دروس تخصصي و غيرتخصصي تقسيم شده است. گاه به استادي دو واحد و گاه به استادي چهار واحد درسي اختصاص مي يابد. هريک از استادان هم روشي براي آموزش مواد درسي خود دارند. دانشجويان هم گاه اين اختيار را مي يابند که با فلان استاد، فلان واحد درسي را بگيرند يا نگيرند. مثلاً مي گوييم دو واحد نثر عاميانه يا محاوره يي را با جمال زاده آموختيم. چهار واحد سياليت ذهن هدايت را پاس کرديم. آهنگين بودن نثر را از گلستان و شتابندگي نثر را از مقاله هاي آل احمد ياد گرفتيم. ديالوگ نويسي را از چوبک و همينگوي، پليسي نويسي را از فلاني و سياسي نويسي را از بهماني ياد گرفتيم. سر کلاس هاي ساعدي دهن دره نکرديم. گلشيري به ما آموخت نويسنده بد شدن هم کار بسيار سختي است چه رسد به نويسنده خوب شدن. با اين نگاه به کارگاه، بغض ها و تنگ نظري ها کاهش مي يابد و هرکسي جاي خودش مي نشيند. نويسندگان کم مايه، بي دليل بزرگ نمي شوند و نويسندگان مستعد بي دليل به حاشيه رانده نمي شوند. وقتي مي گوييم هر کارگاه به مثابه مشق دموکراسي است يعني همه چيز را همگان مي دانند. حتي آناني که در داستان نويسي راه هاي تازه يي کشف مي کنند و نوبل مي گيرند، سال بعد جاي خود را به ديگري مي دهند. فقط يک سال در قله مي ايستند، تازه اگر حرف و حديثي درخصوص دخالت سياست در هنر پيش نيايد.

  4. #4
    کاربر سایت MASOUD is an unknown quantity at this point
    تاریخ عضویت
    May 2008
    محل سکونت
    Anzali
    نوشته ها
    2,919
    میزان امتیاز
    0

    پیش فرض

    تا دلتون بخواد...

    س. محمود حسيني زاد

    وقتي قصد کردم اين رو بنويسم، گفتم با «علي اسدي» شروع مي کنم. ( حالا مي گم اين علي اسدي چه موجود نازنينيه.) يعني مثلاً اين طوري که علي اسدي داره براي من از کلاس هاي داستان نويسي محمد علي تعريف مي کنه و من با چند تا «آهان» و «عجب» و «آره، دقيقاً» نقب مي زنم به سال هاي دور و شروع آشنايي با محمد محمد علي و از اين حرفا. اما اگر مي خواستم اين کار رو بکنم، بايد از اين شيک بازي هاي زماني و مکاني در مي آوردم که در زمان راه بيفتم بر م اينور و اونور. بعد فکر کردم ، اي بابا، تو مي خواي در باره محمد علي بنويسي ، يعني نويسنده يي که اصلاً نمي خواد اداي هدايت رو در بياره و اداي گلشيري رو و مارکز و کارور و همينگوي رو. اصلاً اداي هيچکي رو در نمي آره. خودشه. يک داستانگو. يک راوي. يک قصه گوي راست و حسيني. خود محمد علي آنقدر سرراست مي نويسه، تو هم که مي خواي اداي دين کني، خب پس بايد سرراست بنويسي و از اين شيک بازي هاي زماني و مکاني دست برداري.پس سرراست مي نويسم، تازه با نثر شکسته روايت شفاهي، فقط براي مخلص کلام بايد از پله ها بپرم و روي سه تا وايسم.اين رو که مي خوام بگم، صد دفعه پشت سرش گفتم و در حضور خودش گفتم و هي خنديده و در ارتباط با يک بخشش گفته ول کن بابا ديگه. اما خب بايد اون اولين برخورد رو بگم يا نه؟ خودتون متوجه عرضم مي شين. سال 1362 يا 63 بود. تاريخش يادمه، چون من دو،سه سالي بود که به لطف ممنوع شدن کارهاي برتولت برشت از کار ترجمه هاي معروف به «سري برشت خوارزمي» خلاص شده بودم و کار ديگه يي هم نمي خواستم بکنم. دوستي داشتيم ( داشتيم، چون مشترک بود بين محمد علي و من) که تماس گرفت و گفت هستي امروز مي خوام با يکي از دوستا بيام پيشت؟ گفتم باشه. سر کار بودم. جايي در ميرداماد.

    اين «دوست» که با اون دوستمون اومد، جووني بود باريک و بلند و تا دلتون بخواد خوش قيافه، ظاهري بسيار تر و تميز. اون هم توي اون زمان که همه پيرهن رو مي انداختن و از شنبه تا پنجشنبه ريش نمي زدن.

    کمي هم خجول بود. الانش هم محمد علي خجوله، چه برسه به تقريباً 30 سال پيش.

    به اقتضاي زمان کلي از سياست حرف زديم و از ادبياتي که آن سال ها واقعاً بلاتکليف بود. بعد پرسيد که چرا در کار تنبلم و ترجمه نمي کنم و بعد هم گفت که براي نشريه اش که «مس» بود ، ترجمه مي خواد. بعد هم يک روز من رفتم به دفترشون که باز اگر اشتباه نکنم توي امير آباد بود، از اين خونه هاي تيپيک اونجا.

    از محمد علي سال 1363 ، ظاهر و آرامشي که به آدم سرايت مي کرد و هنوز هم مي کنه به کنار، يه چيز ديگه اش هم من رو گرفت و هنوز هم مي گيره و در طول اين دوران طولاني کار و تلاشش هم ثابت کرده که جدي جدي به اين مساله معتقده. اون هم علاقه اش به تحقيق و پيگيري بود و هست. نيگا کنين کارهاش رو، سرسري و باري به هر جهت نيست. براي بيشتر کارهاش، چه رمان و چه داستان کوتاه، خونده و کار کرده. تحقيق کرده در متن هاي قديم، غور و تفحص کرده در متن هاي حماسي و اسطوره و اينها. همين حالا هم حتي وقتي گپ دوستانه يي با کسي مي زنه، شاهد هاش شاهنامه است و سمک عيار و اسکندر نامه، هدايت است و بيهقي و حاجي باباي اصفهاني. با آن چنان عشقي از دستاورد تحقيق هاش در باره هدايت حرف مي زنه، که آدم لذت مي بره. حالا اينکه چند نفر مثل اون رو داريم خودش نياز به يک ويژه نامه ديگه داره.

    خلاصه اون خصوصيتي رو که گفتم، يعني علاقه به موضوع هاي بنيادي و ريشه يي، همون سال 63 به اين صورت باز گو کرد که مي خواد متن هاي تئوريک و تحليلي براش ترجمه کنم. فکر کنين؟ در آن روزگار که کافي بود يک چيز ناقص و دست و پا شکسته از مثلاً توخولسکي ترجمه کني تا بلافاصله چاپ کنن.

    اين جوري آشنا شديم.

    برخورد کمتر داشتيم، از دور و گاهي در مجمعي و بيشتر از طريق دوستان. و البته از طريق کارهاش که پيگير ادامه داد و ميده و گاه گداري برايم مي فرستاد.

    يک پله ديگه در اين آشنايي، داستان هاي من بود در انتشارات کاروان. مجموعه داستان هاي کوتاه «سياهي چسبناک شب» رو داده بودم به دوستم آرش حجازي و او لطف کرد و دو، سه ماه نگذشته بود، زنگ زد و گفت چاپش مي کنيم. مي دونستم کاروان خيلي سريع و تميز کار مي کنه، اما اونقدرش رو نمي دونستم.

    رفتم و با دوستمون آخوند زاده صحبت کردم و او دست نوشته ها رو داد به من که ببينم. ديدم کسي داستان ها رو دقيق خونده، يادداشت هايي کرده، اما نکته دلنشين براي من اين بود که کنار بعضي هاش نوشته بود مثلاً «عاشقانه» يا «عاشقانه عالي».

    دلم مي خواست بدونم که کي داستان ها رو خونده، اما نپرسيدم. آخوند زاده هم با همان رفتار دوستانه حاليم کرد که نپرسم. وقتي کتاب رفت زير چاپ، يک شب محمدعلي زنگ زد و کاري داشت در ارتباط با مسافرتي به خارج. ضمن صحبت دليل سرعت در تصميم گيري براي چاپ اون مجموعه رو فهميدم؛ محمدعلي اونا رو خونده بود و - اين هم يکي ديگر از خصوصيات کميابش؛ سريع و وظيفه شناس و ياري رسان. بدون حïب و بغض. بدون اينکه متن هاي فرستاده از انتشاراتي را - حالا مال هر کي مي خواد باشه و از هر انتشاراتي - گوشه يي بگذاره و وقت تلف کنه که يعني«و اي، سرم خيلي شلوغه» و بعد هم مته زنگ زده يي برداره و الکي روي «است» و «بود» بذاره که چرا اين اينجاست و چرا اون جا، و بعد هم « اي آقا، اين که فارسي بلد نيست، چطور داستان مي نويسه»،

    حالا بپرم روي پله سوم و علي اسدي.

    اين آقا داستان مي نويسه از نوع خوبش که خب مي دونين کميابه. اومد چند ماه پيش که من قبلاً کلاس داستان نويسي رفتم اما مي خوام يکي ديگه برم. گفتم فلاني هست و فلاني و فلاني.

    گفت فلاني رو که مي شناسم، نه، به کارم نمي خوره، کلاس فلاني هم رفتم و نه و از اين حرفا. گفتم خب پس چرا از من مي پرسي؟ گفت شنيدم با محمدعلي ارتباط خوبي داري و مي خواستم بهش بگي، چون انگار کلاسش پره.

    گفتم من داستان هاي تو رو خوندم، کارهاي محمدعلي رو هم مي شناسم. از بعضي نظر هاي تکنيکي سنخيتي با هم ندارين. گفت مي دونم، اما مي خوام کلاسي برم که نويسنده اش نثر «نجيبي» داره، که نويسنده اش به مفهوم امروزي «نثر بازي» نمي کنه بلکه روي نثر «کار مي کنه». نويسنده يي که «داستانگو» هست. گفتم پس درست اومدي.

    زنگ زدم و محمدعلي - اين هم يکي ديگه از خصوصيات واقعاً نابش- اصلاً آه و ناله نکرد که «آره، خيلي شلوغه کلاس، گفتم ديگه اسم ننويسن و حالا به خاطر تو بگو بياد يک کاريش مي کنم،،» و از اين حرفا.

    قبول کرد و اسدي رفت.

    تا حالا چند بار با اسدي درباره خود محمدعلي و کلاس هاش صحبت کردم؛

    - هنوز هم معتقده که در رمان داريم تاتي تاتي مي کنيم؟

    - آره.

    - که جايي در روند ادبيات دچار مدرنيسم الکي شديم؟

    - آره.

    - که بايد خوند و خوند و خوند و فقط همون اولي ها، هدايت و چوبک و جمالزاده و بزرگ علوي بودند که پشتوانه مطالعه داشتن؟

    - هنوز هم. براي همين مدام توصيه مي کنه که بخونيم، کلاسيک هاي روس، ايران، همه...

    - براتون نظرش در مورد رکود قصه گويي قبل از انقلاب رو گفته؟

    - ( مي خندد) آره؛ گفته که بخش بزرگي تقريباً همون مضمون هاي هدايت در بوف کور بود؛ يک اتاق با يک آينه و پنجره يي رو به يک درخت چنار ، يک کلاغ هم آن جا قارقار مي کرد و شخصيت اصلي داستان هم معمولاً گرفتار خواب بود و جلوي آينه حرف مي زد.

    - داستان هاتون رو خيلي تيکه پاره مي کنه؟

    - اصلاً. مي خونيم، گوش مي کنه. نظر همه رو مي پرسه. يک سعي کوچيک تا حالا نديدم که بخواد عقيده رو تحميل کنه.

    - داستان هاي خودش رو مي خونين؟

    - خودمون. مي تونيم نقد کنيم، اما نه تعريف. من خودم يک دفعه خودم رو آماده کرده بودم تا در مورد آثارش صحبت کنم. مي خواستم اون عنصر قوي روايت گري در کارهاش رو بگم، روايتي که کاملاً معلومه مسلطه و محمدعلي، برخلاف 90 درصد نويسنده ها، گاهي جمله پردازي و نثر شاعرانه نويسي رو فداش مي کنه. مي خواستم بگم که به خاطر همين تمايل به قصه گويي در بسياري از آثارش راوي در راوي وجود داره، کسي هست که براي محمدعلي چيزي رو گفته و حالا اون داره روايت مي کنه. مي خواستم بگم که مسائل روز آدم ها، حالا مي خواد جنگ باشه يا انقلاب، مادي باشه يا زد و بند هاي اداري، در آثارش جا دارن. مي خواستم بگم يکي از معدود نويسنده هاست که معتقده رئاليسم جادويي رو بايد از دل کتاب هاي قديمي خودمون بکشيم بيرون و در بعضي از آثارش جن ها ميان و مي رن و مرده ها به حرف مي آن. مي خواستم بگم که آثارش مجموعه يي هستن از ارجاع هاي تاريخي و مذهبي و اصطلاحات و واژه ها ، بدون تحميل هيچ کدوم به خواننده.... مي خواستم خيلي چيز ها رو بگم. نذاشت.

    - تاثيري در داستان نويسي تو داشته؟ شما دو تا سبک هاي متفاوتي دارين.

    - خيلي. ياد گرفتم تا در همون قالب خودم داستان بگم. که چيز کمي نيست. بعد هم اگر چه چند بار گفته که نويسندگي شور و شوقي مي خواد که ياد گرفتني نيست، اما شور و شوق خودش آنقدر زياده که به همه مون سرايت کرده. تازه، بعد از چند سال نوشتن، شور نويسندگي رو از محمد محمدعلي ياد گرفتم.

  5. #5
    کاربر سایت MASOUD is an unknown quantity at this point
    تاریخ عضویت
    May 2008
    محل سکونت
    Anzali
    نوشته ها
    2,919
    میزان امتیاز
    0

    پیش فرض

    درباره نويسنده يي به نام محمد محمدعلي
    ادبيات بهتر است يا ثروت؟
    محسن فرجي

    مي توان در اين باره نوشت که محمد محمدعلي نويسنده يي شهري است و شخصيت جايش را از ميان اقشار مياني يا فرودست جامعه انتخاب مي کند، اما در اين باب، به وفور حرف زده شده است. پس در اينجا به موضوعي ديگر اشاره مي کنيم که البته بي ربط با رويکرد محمدعلي به شهري نويسي و انتخاب شخصيت هايش نيست؛ محمدعلي دوست دارد نويسنده يي پرفروش باشد. اشکالي هم به اين نگاه وارد نيست. چون پرفروش بودن يعني داشتن مخاطبان بيشتر، کمک به اقتصاد مولف و همچنين اقتصاد نشر. بنابراين برخلاف تصوري که در ميان قشري از نويسندگان وجود دارد، پرفروش بودن الزاماً به معناي افتادن به ورطه عامه گرايي و مبتذل نويسي نيست.

    به گمان من، اين اتفاق در مورد محمدعلي، با رمان «برهنه در باد» تبديل به يک دغدغه اصلي شد؛ رماني خوش خوان و جذاب، با بن مايه هاي پليسي و ساختاري هزار و يک شبي که مي توانست خواننده را در لذت خواندن يک کار خوب، شريک کند. اين کتاب، همان گونه که محمدعلي مي خواست، به چندين چاپ رسيد و از حلقه تنگ مخاطبان خيلي حرفه يي به بدنه خوانندگان داستان هم راه يافت. يعني يک موفقيت براي نويسنده که بدون افتادن به ورطه عامه گرايي، اثري درخور و قابل اعتنا براي ادبياتي ها نيز خلق کرده بود.

    «قصه تهمينه» رمان بعدي محمدعلي بود که آشکارا نشان مي داد اثري پرفروش باشد. تا حدودي هم اين اتفاق افتاد و عامه مخاطبان، خريدار «قصه تهمينه» شدند، اما اهالي ادبيات و منتقدان، اين کار را خيلي نسپنديدند. چه اتفاقي افتاده بود؟ بايد پاسخ را خود نويسنده بدهد. گمان شخصي من اين است که بعد از موفقيت ادبي و تجاري «برهنه در باد»، محمدعلي تصميم گرفته بود که باز هم کاري پرمخاطب بيافريند. شايد همين «تصميم گرفتن» باعث شده بود که «قصه تهمينه» نه تنها در قد و قواره «برهنه در باد» که حتي در اندازه کارهاي پيشين محمدعلي هم نباشد. به اين دليل که هر نوع تصميمي براي تن دادن به خواسته ها و نيازهاي عامه مخاطب، اين خطر را با خود دارد که نويسنده، بخشي از خلاقيت خود را فداي اين خواسته ها و نيازها کند. البته بعد از «برهنه در باد»- که نقطه عطفي در کارنامه ادبي محمدعلي به شمار مي آمد- او سه اثر ديگر نيز به جز «قصه تهمينه» منتشر کرد. يعني «مشي و مشيانه»، «آدم و حوا» و «جمشيد و جمک» اين سه کتاب هم پرفروش از آب در آ مدند و خصوصاً در ميان نسل جوان، مخاطبان زيادي براي خود دست و پا کردند. اما از آنجا که اين سه داستان بلند- حداقل به گمان شخص من- چندان در حيطه ادبيات خلاقه قرار نمي گيرند و بيشتر کارهاي پژوهشي به شمار مي آيند، در بحث ما جاي نمي گيرند. با اين حساب، ما نويسنده يي داريم که از شهر مي نويسد- چون مي داند اکثر مخاطبانش شهري هستند- و از ميان آدم هاي معمولي و اقشار مياني جامعه شخصيت هايش را برمي گزيند- چون مي داند بخشي از مخاطبانش همين مردم هستند. همين نگاه به داستان هم باعث شده است که تقريباً تمام کتاب هاي محمدعلي به چاپ هاي بعدي برسند و از دايره مخاطبان نخبه خارج شوند. اما همان گونه که گفتيم، نقطه عطف اين تفکر، رمان «برهنه در باد» بود. پس حالا ما با نويسنده يي روبه رو هستيم که با رويکرد پرفروش بودن، دو رمان به چاپ رسانده است؛ يکي موفق به اسم «برهنه در باد» و ديگري ناموفق به اسم «قصه تهمينه» بي ترديد، داستان نويسي محمدعلي همچنان ادامه دارد و مي توان به انتظار کارهاي بعدي او هم نشست تا به قضاوت صحيح تري از آثار او پرداخت. اما تا همين جا هم «برهنه در باد» نقطه قوت بسيار بزرگي در کار اوست؛ چرا که از طريق همين رمان، به ديگر نويسندگان و البته به مخاطبان، نشان داده است که مي توان کاري پرفروش خلق کرد که هم در حافظه ادبي کشور باقي بماند و هم هيچ نشانه يي از ابتذال و سطحي نگري اکثر آثار عامه پسند در آن نباشد.


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

     

کلمات کلیدی این موضوع

نمایش برچسب‌ها

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید