به انجمن خوش آمدید
+ پاسخ به موضوع
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 3 , از مجموع 3
  1. #1
    کاربر سایت MASOUD is an unknown quantity at this point
    تاریخ عضویت
    May 2008
    محل سکونت
    Anzali
    نوشته ها
    2,919
    میزان امتیاز
    0

    پیش فرض رويدادهاى مهم خاورميانه ازسقوط امپراتورى عثمانى تا به امروز

    رويدادهاى مهم خاورميانه ازسقوط امپراتورى عثمانى تا به امروز

    كودتاى انگليسى در قزاقخانه روسى



    محسن ميرزايى

    «قزاقخانه ايران» كه عنوان رسمى آن «بريگاد سواره قزاق همايونى» بود و در جنگ جهانى اول تعداد نفرات آن به ۱۱ هزارنفر افزايش يافت و «ديويزيون» قزاق ناميده شد، پيش از سقوط امپراتورى روسيه در سال ۱۹۱۷ ميلادى، پيوسته تحت نفوذ امپراتورى روسيه تزارى قرار داشت. فرمانده اين نيرو از سوى نايب السلطنه روسيه تزارى كه در شهر تفليس مستقر بود، منصوب مى شد.فرمانده مزبور موظف بود كه جزئيات امور قزاقخانه را به نايب السلطنه امپراتور روس گزارش بدهد.در قرارداد فيمابين دولت ايران و دولت روسيه تزارى وظيفه فرمانده نيروى قزاق ايران و حدود اختيارات او محدود به آموزش سواركارى به افراد ايرانى نيروى قزاق بود ليكن در عمل، از ستاد نايب السلطنه امپراتور روس در قفقاز دستور مى گرفت و موظف به اجراى نظرات سفارت روسيه تزارى در تهران بود.
    البته تا زمانى كه ناصرالدين شاه زنده بود به دليل طول مدت سلطنت و تسلطى كه به امور داشت فرمانده قزاق تابع دستورات شاه و وزير جنگ بود ولى پس از او فرمانده قزاق در امور داخلى ايران دخالت مى كرد و اين ناشى از ضعف دولت ها بود. كلنل كاسا كوفسكى كه بيش از سه دوره سه ساله فرماندهى اين نيرو را به عهده داشت شبكه جاسوسى گسترده اى در اختيار داشت كه قلمرو نفوذ آن تا آن سوى مرزهاى ايران نيز گسترده بود. او در امور انتظامى، امور شهردارى و حتى امور اقتصادى و اخذ وام هاى خارجى مداخله مى كرد و نگارنده اسناد آن را در كتاب «تاريخچه بريگاد و ديويزيون قزاق» منتشر كرده است. اين نيرو كه بى ترديد منظم ترين و آزموده ترين بخش ارتش ايران به شمارمى رفت پيوسته مورد حسد مقامات سياسى انگليس بود. يكى از وزراى مختار انگليس «سراسپرينگ رايس» اين حسادت را علناً مطرح كرده مى نويسد: بريگاد و سواره قزاق همايونى عملاً نشانه اقتدار امپراتورى روسيه تزارى در ايران بود و نظم و انضباط سواركاران اين نيرو، بسيار چشمگير بود، از اين رو من نيز گروهى از سواركاران نيزه دار «بنگالى» را به ايران آوردم تا هنگام حركت وزير مختار و كنسول هاى انگليس در ايران همانند افراد بريگاد و قزاق نشانه اى از عظمت امپراتورى انگليس باشد. پس از آن كه در زمان مظفرالدين شاه پس از عزل ميرزاعلى اصغر خان اتابك دربار تحت نفوذ طرفداران انگلستان قرار گرفت، شاهزاده فرمانفرما وزيرجنگ براى محدود كردن اين نفوذ كلنل كاساكوفسكى كوشش هايى نمود كه چندان موفقيت آميز نبود. «چرنوزوبوف» كه جانشين كاساكوفسكى در ايران بود به خاطر وقايع مشروطيت و افشاگرى هاى روزنامه ها در مورد بريگاد قزاق و اعتراض مطبوعات به مداخله فرماندهان قزاق در امور مملكت درگيرى هايى با افسران ايرانى قزاقخانه پيدا كرد، تا آنجا كه شايعه انحلال قزاقخانه پيش آمد و بنابر شواهد تاريخى گويا مدت زمان كوتاهى نيز فرماندهى قزاق به حاجى مجدالدوله پسردايى ناصرالدين شاه واگذار شد.
    شورش در قزاقخانه
    سرانجام سوءاستفاده «كلنل چرنوزوبوف» و بدرفتارى او با افسران ايرانى موجب آن شد كه در قزاقخانه شورشى برپا شود تا آنجا كه افسران ايرانى «چرنوزوبوف» را در اتاقش زندانى كردند و او پس از رهايى از بازداشت مدتى مجهول المكان بود تا اين كه بى سرو صدا از ايران خارج شد. چند سال بعد كه نيروهاى روسيه با عثمانى ها در شمال ايران درگير شدند همين «چرنوزوبوف» كه به مقام سرتيپى رسيده بود در مقام فرماندهى يك لشكر روسى به شمال ايران آمد و با نيروهاى چريك عثمانى درگير جنگ شد.
    آمدن لياخوف
    جانشين «چرنوزوبوف» سرهنگى بود به نام «لياخوف». اين افسر سختگير در اندك زمانى بريگاد قزاق را سرو سامانى داد و چون محمدعلى شاه در مبارزه با مشروطه خواهان متكى به نيروى قزاق بود در جريان به توپ بستن مجلس، «لياخوف» ابتكار عمل را در دست گرفت و در توپ بستن مجلس و تخريب خانه مشروطه خواهان از خود خشونت كم نظيرى نشان داد. «لياخوف» كه يك افسر سلطنت طلب خشن بود موقعيت را غنيمت شمرد و براى تحقير امپراتورى انگلستان تا آنجا پيش رفت كه به انگليسيان التيماتوم داد كه اگر درهاى سفارت و كنسولگرى خود را براى مشروطه خواهان متوارى فرارى باز نگه دارند سفارت انگليس را به توپ خواهد بست و كار بدانجا كشيد كه «ادوارد هفتم» امپراتور انگلستان با ارسال تلگرافى به دولت ايران التيماتوم داد.
    لياخوف حاكم نظامى تهران شد
    پس از توپ بستن مجلس، «لياخوف» از سوى محمدعلى شاه فرماندار نظامى تهران شد و در آن روزهاى بحرانى با اختيارات كامل حكومت مى كرد و حتى «امير بهادر جنگ» كه سپهسالار و فرمانده كل قوا به شمار مى رفت كوچكترين نفوذى نداشت (ر.ك. به يادداشت هاى روزانه غلامعلى خان عزيزالسلطان)
    بزودى دوران يك ساله اى كه آن را «استبداد صغير» ناميده اند به سر آمد و در حالى كه انتظار مى رفت محمدعلى شاه بر اوضاع مسلط شود ناگهان اردوى شمال به رياست سپهسالار تنكابنى و فرماندهى نظامى يپرم خان ارمنى از شمال تهران را محاصره كردند و مجاهدين مسلح كه در تهران در خانه ها پنهان شده بودند ناگهان با نيروهاى بريگاد قزاق درگير شدند و چون تنها نيروى وفادار به شاه قدرت مقاومت در خود نديد محمدعلى شاه به سفارت روس پناه برد و از سلطنت مستعفى گرديد.
    كلنل «لياخوف» پس از فتح تهران شخصاً خود را تسليم كرد و نيروى قزاق نيز در پادگان هاى خود درآن چند روز به حالت آماده باش بودند تا اگر حمله اى به قزاقخانه شد از خود دفاع كنند.در اين هنگام «لياخوف» تهران را ترك كرد و يكى از شاهزادگان روس به نام «پرنس وادبولسكى» فرمانده قزاق شد.
    در اين هنگام بحث پيرامون انحلال قزاقخانه بزودى پايان گرفت زيرا دولت موقت انقلابى نمى خواست در آن مرحله حساس تاريخى با روسيه تزارى درگيرى داشته باشد لذا، آن دسته از افسران قزاق ايرانى كه تمايلات آزاديخواهانه داشتند بزودى تنبيه و توبيخ شدند و «پرنس وادبولسكى» بر اوضاع مسلط شد.
    پس از «پرنس وادبولسكى» ژنرال «مايدل» رئيس قزاقخانه شد و چون مأموريت او مصادف با جنگ جهانى اول بود توسعه قزاقخانه تا ميزان يك لشكر ۱۱ هزارنفرى موردنظر دولت روسيه تزارى بود ولى مليون با اين گسترش موافقت نمى كردند. در كابينه سپهسالار تنكابنى (در سال دوم جنگ) روسها و انگليسى ها دولت را مجبور كردند كه با گسترش نيروى قزاق به ميزان ۱۱ هزار نفر و تشكيل پليس جنوب به فرماندهى افسران انگليسى آن هم به تعداد ۱۱ هزار نفر موافقت كند. دولت سپهسالار تحت فشار دولتين آن را پذيرفت ولى قطعيت آن را موكول به تصويب مجلس شوراى ملى نمود. اما دولتين روس و انگليس منتظر تصويب مجلس نشدند و به توسعه قزاقخانه تا يك لشكر ۱۱ هزارنفرى اقدام كردند و انگليسى ها نيز متقابلاً پليس جنوب را در فارس با همان تعداد تأسيس كردند كه دولت ايران هرگز آن را به رسميت نشناخت.
    انقلاب روسيه و تحول اوضاع
    در سال ۱۹۱۷ درحالى كه ارتش روسيه تزارى در نواحى غرب كشور توانسته بود مليون ايرانى و قواى عثمانى را عقب بنشاند و بر اوضاع مسلط شود، ناگهان انقلاب روسيه پيش آمد و با سقوط تزار ارتش روسيه تزارى ايران را تخليه كرد. در آغاز كار يك حكومت موقت به رياست «كرنسكى» بر سر كار آمد و «كرنسكى» از طرف دولت موقت انقلابى يك سرهنگ انقلابى به نام «كلرژه» را براى رياست قزاقخانه ايران به تهران اعزام نمود و سرلشكر «مايدل» نيز بى هيچ مقاومتى قزاقخانه را در اختيار او گذاشت.
    كودتا در قزاقخانه

    در اين هنگام دولت انگلستان كه براى مدتى بيش از چهل سال درصدد تعطيلى قزاقخانه بود درصدد برآمد كه قزاقخانه را از دست روس ها بيرون آورد و دراختيار خود بگيرد.از اين رو با اطلاع شاه و رئيس الوزرا، كلنل «استاروسلسكى» را كه يك افسر عالى رتبه سلطنت طلب روس بود، واداشتند كه در قزاقخانه دست به كودتا بزند و «كلنل كلرژه» را از ايران بيرون كند. «استاروسلسكى» نيز با كمك نيروهاى قزاق همدان كه رضاخان سوادكوهى فرمانده ايرانى آن بود طى كودتايى در قزاقخانه «كلرژه» را ازكار بركنار كردند.
    سرهنگ قائم مقامى در كتاب خود به نام «تاريخچه ارتش ايران» جريان كودتاى قزاقخانه را اين چنين توصيف مى كند: «حكومت موقتى كرنسكى كه بعد از برافتادن حكومت تزارى روى كار آمده بود چنانكه ديديم «سرهنگ كلرژه» نامى را از طرف خود به جاى «بارن مايدل» براى فرماندهى بريگاد قزاق به ايران فرستاد.
    از اين موقع افسران روسى بريگاد قزاق، به دو دسته هواخواه حكومت تزارى و طرفداران انقلابيون تقسيم شدند و اين دسته اخير تحت هدايت «سرهنگ كلرژه» بودند. سرايت افكار بلشويكى به داخل سازمان قزاق موجب نگرانى انگليسى ها شد زيرا انگليسى ها مى خواستند جنگ را تا شكست آلمان مداومت دهند و چنانچه دامنه انقلاب روسيه به خاك ايران هم كه اهالى آن از متفقين ناراضى و مستعد شورش بودند، كشيده مى شد قطعاً موقعيت افسران بلشويك قزاق تقويت مى گرديد و در اين صورت موقع نظامى و سياسى متفقين را متزلزل مى نمود.
    اين است كه انگليسى ها به فكر افتادند، به هر نحو كه هست خاطر خود را از جانب سازمان قزاق آسوده كنند و چون اقدامات هيأت اعزامى درباره انحلال اين سازمان به جايى نرسيده بود ناگزير درصدد برآمدند كه لااقل سازمان قزاق را به دست يك نفر افسر ضدكمونيسم بسپرند تا بعد فرصتى به دست آيد و شايد بتوانند بساط سازمان قزاق را از ايران براندازند ولى اجراى اين فكر هم ايجاب مى كرد كه زير پاى «سرهنگ كلرژه» را جاروب كنند.نقشه يك كودتا بدين مناسبت طرح شد.
    براى علم كردن اين كودتا با سرهنگ استارو سلسكى Staroselsky مذاكره شد و او دوست صميمى خود «سرهنگ فيلارتف» Filaretoff فرمانده «آترياد همدان» را مأمور انجام اين نقشه نمود. نقشه مزبور در روز ۴ جمادى الاول ۱۳۳۶ (۱۸ بهمن ۱۲۹۶) قبل از ظهر به مرحله عمل گذارده شد. بالنتيجه «سرهنگ كلرژه» مجبور به استعفا و سرهنگ «استاروسلسكى» موقتاً سرپرست لشكر قزاق شد و چون در نظر بود كه اصولاً سازمان نظام قزاق از دست روس ها خارج شود در نظر گرفته شد رياست قزاقخانه به يك نفر از شاهزادگان كه هم طرف اعتماد شاه و هم داراى وجهه ملى بوده باشد واگذار گردد و حتى قدم را فراتر نهاده به فكر افتادند اسم «قزاقخانه» را به يك اسم ملى تبديل نمايند.
    در اين موقع سربازخانه «آترياد همدان» بيرون دروازه قزوين و رضاخان فرمانده گردان «آترياد» بود. سرهنگ فيلارتف به مناسبت گفت وگوهايى كه با سرهنگ «استاروسلسكى» كرده بود رضاخان را به دفتر خود خوانده او را متقاعد كرد كه در اجراى نقشه با او همكارى كند و صريحاً به او گفته بود كه من فرمانده تو هستم و مسئوليت هر پيشامدى به عهده من خواهد بود.روزى نزديك ساعت هشت صبح سرهنگ «فيلارتف» به عمارت قزاقخانه رفته بود اتفاقاً قرار بود آن روز ساعت ۹ در قصر قاجار مانورى باشد. «سرهنگ كلرژه» هنوز در رختخواب بود، استوار ذبيح الله پيشخدمت او خبر مى دهد كه «سرهنگ فيلارتف» مى خواهد شما را ببيند. او پاسخ مى دهد بگو «به قصر قاجار» برود و من هم براى ساعت ۹ مى آيم. سرهنگ فيلارتف مى گويد به او بگو اين مانور ديگرى است و يادداشتى نوشته به ذبيح الله مى دهد. در آن نوشته بود كه افرادى از آترياد همدان هستند و شما هم بايد برويد. سرهنگ كلرژه از جا برخاسته مذاكرات آنها به طول مى انجامد تا نزديك ساعت يازده گردان پياده «آترياد همدان» كه گاهى براى مشق و عمليات به ميدان سابق مى آمد برحسب معمول به ميدان مشق آمده بى درنگ پهلوى هر يك قزاق نگهبان آترياد تهران در قزاقخانه، يك نگهبان گذاشت و همچنين روبروى پاسدارخانه عمده عده اى گمارد و روى پشت بام ها هم عده اى فرستادند و دستور دادند كه اگر كسى خواست دست در آورد او را بزنند.
    قزاق هاى «آترياد تهران» كه از اين پيشامد چيزى نمى فهميدند مبهوت مانده بودند. رضاخان به دستور «سرهنگ فيلارتف» به عمارت فرمانده لشكر قزاق رفت. سرهنگ فيلارتف در را باز كرده به درون دفتر سرهنگ كلرژه رفته با صداى بلند سرهنگ رضاخان را به درون مى خواند و او هم ناچار به اتاق مى رود.

    «سرهنگ فيلارتف» به سرهنگ كلرژه گفت افسران ايرانى از فرماندهى شما ناراضى هستند و مى گويند دولت ايران با دولت تزارى پيمانى داشته و اينك كه دولت تزارى از ميان رفته و دولت ايران نيز با حكومت موقتى و انقلابى روسيه كارى ندارد دليلى ندارد كه شما يعنى نماينده حكومت موقتى و انقلابى روسيه فرماندهى لشكر قزاق ايران را داشته باشيد. در همين موقع «فيلارتف» موضوع را به سفارت انگليس اطلاع داده بود و از آنجا هم نمايندگانى به قزاقخانه آمده بودند. سرهنگ فيلارتف به «كلرژه» گفته بود من براى حفظ حيثيت افسران روسى در لشكر قزاق به شما پيشنهاد مى كنم به مرخصى رفته سرهنگ «استارو سلسكى» معاون خود را به فرماندهى لشكر بگماريد.
    «سرهنگ كلرژه» پاسخ داده بود اين كار به شما مربوط نيست و دولت ايران و روس بايد آن را تصويب كنند. «سرهنگ فيلارتف» گفته بود «آترياد همدان» همه قزاقخانه را گرفته و من به شما دستور مى دهم براى نجات خود اين كار را انجام دهيد، پس از انجام كار، دولت ايران هم تصويب خواهد كرد و انگليسى ها هم در اين كار همراهى مى كنند و رضاخان مأمور است شما را به انجام اين كار وادار نمايد.
    سرهنگ كلرژه ناچار استعفاى خود را نوشت و «سرهنگ استارو سلسكى» را به جاى خود معين كرد، در اين موقع با تلفن به سرهنگ «استار وسلسكى» خبر دادند كه كار تمام شده و او به عمارت فرماندهى كه ستاد لشكر هم در همان جا بود، آمده و كار را به دست گرفت وافسران ديگر روسى نيز كه از علت اين كار آگاه شده بودند همه تمكين كردند و دولت ايران نيز سرهنگ «استار و سلسكى »را به فرماندهى لشكر قزاق ايران پذيرفت.
    (ر.ك به يادداشت هاى سرهنگ قهرمانى كه خود ناظر اين وقايع بوده، نقل از ص۷۵ - 77 تاريخ احزاب سياسى)
    بدين ترتيب نگرانى انگليسى ها از جانب افسران روسى لشكر قزاق تا اندازه اى مرتفع شد.بعد از اين قضيه افسران روسى تحت سرپرستى سرهنگ استار وسلسكى رسماً مخالفت خود را با حكومت انقلابى و كمونيستى به مسيو «براوين» نماينده حكومت روسيه اطلاع دادند و اين مسئله سبب شد كه «براوين» يادداشتى به وزارت امور خارجه ايران فرستاد كه اين افسران با آنكه در خدمت كشور بى طرف ايرانند، درمسائل سياسى دخالت مى كنند و تقاضاى انفصال و اخراج آنها را كرده بود.
    لشكر قزاق زير نظر انگليسى ها
    انگليسى ها بعد از وقوع انقلاب روس كه تصور مى كردند، شر روس ها از سر ايران و ايرانيان رفع شده است، به فكر افتادند تا سازمان لشكر قزاق را در اختيار خود درآورند. كودتاى (جمادى الاول ۱۳۳۶) سرهنگ فيلارتف قدم نخستين بود كه در اين راه برداشته شد به علاوه در همان ايام قرار بر اين نهادند كه حقوق و مواجب لشكر قزاق به وسيله بانك شاهنشاهى پرداخته شود تا اينكه در ذيقعده ۱۳۳۷ مطابق با دسامبر ۱۹۱۹ قرارداد معروف ايران و انگليس منعقد شد و برحسب ماده سوم اين قرارداد مستشاران نظامى انگليسى به رياست «ژنرال ديكسن» Dikson به ايران آمده دست به كار اجراى نيات خود كه يك كاسه كردن قشون ايران باشد، شدند. شرح مبسوط اين قسمت مربوط به مبحث قشون متحدالشكل است و از آن در آنجا به تفصيل صحبت خواهيم كرد و در اينجا همين قدر كافى است بدانيم كه بالاخره بر اثر اقدامات انگليسى ها در اواخر ماه جمادى الاخر ۱۳۳۸ قمرى ژاندارمرى به اختيار افسران انگليسى درآمد و انگليسى ها خواستند لشكر قزاق را نيز به اختيار خود بگيرند ولى افسران قزاق زير بار نرفتند و حاضر به تسليم نشدند.تاريخ لشكر قزاق ديگر از اين زمان با تاريخ قشون متحدالشكل ايران آميخته مى شود.
    ادامه دارد

  2. #2
    M_T
    M_T آنلاین نیست.
    کاربر اخراجی(به دلیل عدم رعایت قوانین) M_T is on a distinguished road
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    نوشته ها
    47
    میزان امتیاز
    0

    پیش فرض پاسخ : رويدادهاى مهم خاورميانه ازسقوط امپراتورى عثمانى تا به امروز

    رويدادهاى مهم خاورميانه ازسقوط امپراتورى عثمانى تا به امروز

    حكومت موقت مهاجرت
    دخالت هاى كاردار سفارت آلمان


    محسن ميرزايى

    قسمت دوم
    از ايران بايد به عنوان پلى براى عمليات استفاده كرد و تعهدات آلمان بايد در اين حد باشد كه به ايرانيان در مورد كوشش آنان براى آزادى از تسلط روسيه و انگلستان كمك شود و هنگام عقد قرارداد صلح، آلمان و متحدين آن، استقلال و تماميت ارضى ايران را رسماً بشناسند
    امور مالى نهضت مهاجرت

    خانم دكتر منصوره اتحاديه در كتاب «زندگى سياسى نظام السلطنه» مى نويسد: مهم ترين مسئله داخلى هيأت اجرايى حكومت موقت، بدون شك، مسئله مالى بود كه در هيأت نمايندگى جرح و تعديل مى شد. كسر بودجه مهاجرين، از مشكلات حل نشدنى بود، كه قبلاً در قصر شيرين و در بغداد هم موجب اشكال مى شد. البته اكثر معضلات مربوط به جنگ نبود، مانند مقابله با افرادى كه ماليات نمى پرداختند، يا نداشتن يك ميزان دقيق از بودجه ها و تقاضاى دايم براى افزايش حقوق. در عين حال بسيارى از گرفتارى ها هم ناشى از جنگ و شرايط خاص مهاجرين بود، مانند پيوستن افراد جديد به صف مهاجرين، اجناسى كه به اردوى عثمانى تحويل داده شده بود و وجه آن را نپرداخته بودند، سوءاستفاده مالى آلمانى ها و شكايت تجار، اعزام افرادى براى مأموريت هاى مربوط به مهاجرت و لزوم پرداخت مخارج سفر و بخصوص پرداخت حقوق قشون و قواى چريكى. يكى از علل عمده كمبود مالى، نرسيدن كمك هاى آلمان بود. در بين اسناد باقى مانده از رضا قلى خان نظام السلطنه، فهرستى وجود دارد، كه در آن نام بيست نفر از نمايندگانى كه ماهى يك صد و پنجاه تومان شهريه مى گرفته اند، ثبت شده است:
    بر پايه فهرست بعدى، مهاجرينى كه حقوق دريافت مى كرده اند، دويست و سه نفر بوده اند، منتهى مبالغى كه مى گرفته اند، يكسان نبوده. در فهرست، سال پرداخت حقوق ها مشخص نيست و تنها به ذكر ماه پرداخت حقوق ها بسنده شده است.
    «گركه» از محققين جنگ جهانى اول مى نويسد: در قرارداد «كانيتس» وابسته نظامى سفارت آلمان با نظام السلطنه، مقرر شده بود آلمان ماهى ۲۰ هزار تومان بپردازد، ولى نظام السلطنه فقط دو بار كمك مالى گرفت. اين را نيز بايد اضافه كرد كه انگليس شعبه بانك شاهنشاهى را در منطقه اشغالى عثمانى ها تخليه كرده و پول نقد را از جريان خارج كرده بود.
    مسأله اصلى هيأت اجرايى، كه بى ارتباط با مسأله مالى نبود، رابطه خارجى، بخصوص رابطه با عثمانى و آلمان بود. قبلاً به رقابت بين اين دو قدرت و ناهماهنگى مأموران آلمانى اشاره شد. در آن برهه نيز رقابت و ناهماهنگى همچنان باقى بود و براى مهاجرين مشكلات بسيارى توليد مى كرد.
    در بغداد، زمانى كه از نفوذ سياسى آلمانى ها، در مقايسه با عثمانى ها، كاسته شد، رقابت شدت يافت و ناگفته نماند كه دموكرات ها نيز به همان نسبت از لحاظ قدرت و نفوذ عقب افتادند و با دشمنى خود نسبت به عثمانى، اين رقابت را تشديد كردند و ديگر شكايت هاى عثمانى ها از آلمانى ها و آلمانى ها از عثمانى ها، به حل مسائل كمك نمى كرد.
    در مورد رابطه حكومت موقت با عثمانى ها، بايد گفت اطلاعات موجود، بيشتر براساس گزارش هاى مذاكرات هيأت اجرايى و آن چيزهايى است كه از بايگانى دولت آلمان امپراتورى به دست آمده است.
    در گزارش هاى مذاكرات هيأت اجرايى،حرفى از اهداف عثمانى ها نيست و بيشتر مسائل مربوط به عثمانى، درباره دخالت مقامات آن دولت، در امور داخلى ايران است. البته شايد اعضاى هيأت، به عمد از انتقاد مستقيم و يا اظهار نگرانى خوددارى مى كردند.
    «گركه» اهداف عثمانى ها را در آن مقطع، چنين بيان كرده است: «با گذشت زمان به تدريج مسلم شد تأكيد بر اتحاد مذهبى كه در آغاز به اعلان جهاد عليه روس و انگليس انجاميد، اكنون در حكم بخشى از وسايل گسترش حوزه قدرت عثمانى در دوران پس از جنگ درآمده و بطور كلى اهميت خود را از جهت به مخاطره افكندن انگليس در هند، از دست داده است اما هرچه نواحى غربى امپراتورى عثمانى بيشتر به تسلط انگليسى ها در مى آمد، به همان نسبت تلاش عثمانى ها براى پيشروى به سوى خاور، براى جبران آن، تسلط زيادتر مى شد.
    نظام السلطنه و هيأت اجرايى نهضت مهاجرت به عثمانى متكى بودند و در مقابل موضع متغير آلمان، به آن دولت اميد مى بستند، بخصوص كه عثمانى ها، تكرار مى كردند به ايران هيچ نظرى ندارند. شكى نيست كه ايرانى ها نسبت به اهداف عثمانى ها ملاحظاتى داشتند، به نحوى كه يك بار يك مقام آلمانى در گزارشى خبر داد: «نظام السلطنه از روز اول تا به حال نگرانى خود را نسبت به كوشش هاى مربوط به مكيدن همه جانبه عثمانى (سياست تجاوزآميز) به او ابراز داشته است.» نظام السلطنه، ضمن مذاكره با «نادولتى» كاردار سفارت آلمان درباره ادعاى نادولتى كاردار سفارت آلمان كه به آلمانى ها «حق نصيحت كردن» بدهند، در هيأت اجرايى مهاجرت گفته بود: «اگر اين نوشته به شما داده شود، از جمله معايبش اين است كه فردا عثمانى ها خواهند گفت، در صورتى كه آلمان با مسافت بعيده و نداشتن قشون، اين طور نصحيت مى دهد، ما كه همسايه ايم و قشون داريم، احق و اولى هستيم.»
    ولى بطور كلى، تا جايى كه از گزارش ها استنباط مى شود به نظر مى رسد سوءظن درمورد عثمانى ها اگر هم وجود داشت، خيلى شديد نبود و يا ابراز نمى شد.
    نظر سالار معظم اين بود كه ايران از ادامه جنگ استفاده كند و نظام السلطنه هم افزوده بود كه نبايد در مورد عثمانى ها سوء ظن داشت: «تمام كارهاى ما از همين خيالات و دلمشغولى ها و سوءظن هاى فوق العاده كه هميشه در كارها داشته ايم، خراب شده است. چرا اين قدر بايد سوءظن داشت دولت عثمانى هيچ نظر بد ندارد.»
    جالب توجه است كه در استانبول، وحيد الملك شيبانى و عده اى از مهاجرين با «انور پاشا» ملاقات كردند و «انور پاشا» از طرف دولت خود كوشيد تا ايرانيان را از دوستى صميمانه عثمانى مطمئن كند و تأكيد مى كرد كه هيچ سوء نيتى وجود ندارد. بعدها، مسأله اى را كه «انور پاشا» به وحيد الملك تذكر داده بود وزير خارجه عثمانى نيز همان اطمينان ها را تكرار كرده بود.
    با وجود فضاى دوستانه اى كه در بغداد با عثمانى ايجاد شده و در كرمانشاه ادامه يافته بود، بعضى مسائل، مشكل ايجاد مى كردند و مورد اعتراض ايرانى ها بودند، مانند دخالت عثمانى ها در تعيين حكام، شكايت از تماس مستقيم عثمانى ها با افراد خصوصى، يا خوددارى اتباع عثمانى از پرداخت ماليات مستغلات. يك بار كه «على احسان بيك»، حاجى سيف الدوله را از ملاير به همدان خواسته بود، بعد از اظهار نارضايتى در هيأت، قرار شد در اين باب، به فوزى بيك و على احسان بيك نوشته شود كه اين قبيل اقدامات «مناسب و مصلحت وقت نيست.»
    پس از آن كه عثمانى ها پيشنهاد كردند خط تلگراف كرمانشاه تا كردستان را بكشند، ايرانى ها گفتند دخالت عثمانى ها مناسب نيست و خودشان بايد كار را انجام دهند. اعتراض ديگر ايرانى ها راجع به وساطت على احسان پاشا درباره «شاهزاده ركن الدوله» بود، كه تقاضاى احراز مقام داشت.
    ظاهراً نظام السلطنه و فوزى بيك به هم نزديك بودند ولى با وجود اين، نظام السلطنه در برابر كوشش هاى «فوزى بيك» مشاور عالى حكومت مهاجرت- براى اين كه اصلاحات قشون ايران فقط توسط افسران عثمانى انجام شود- ايستادگى كرد و توانست انور پاشا را متقاعد كند برنامه اصلاحات و تأسيس قواى نظامى نوين در ايران، با مذاكره وابستگان نظامى ايران و آلمان و نظام السلطنه انجام شود.
    ايرانى ها كلاً از «على احسان بيگ» شاكى بودند و او را ديوانه مى پنداشتند. روزى نظام السلطنه گفته بود كه در اين باره به خليل پاشا شكايت كرده و اگر «نادولتى» گارد سفارت آلمان او را اين قدر مشغول نكرده بود، به بغداد رفته و كارها را يك طرفه كرده بود.
    يكى از مسائل مهم ايرانى ها با عثمانى ها، مسأله تشكيل قواى نظامى ايرانى بود كه در ۲۱شوال در بغداد، قرار آن گذاشته شده بود.
    «گركه» محقق تاريخ جنگ مى نويسد وظايف عثمانى به درستى مشخص نشده بود، ولى از آنچه كه در مذاكرات منعكس است، ايران در مورد تشكيل قوا با عثمانى درگيرى پيدا نكرد.
    «نادولتى» كاردار سفارت آلمان معتقد بود بيشتر مشكلاتش ناشى از نفوذ «فوزى بيگ» روى نظام السلطنه بوده و «نادولتى» در خاطراتش مى نويسد كه «فوزى بيك» عمليات تحريك آميز و دامنه دارى را عليه آلمان شروع كرد و به ايرانيان تلقين كرد تنها دولتى كه مى تواند ايران را در مقابل سياست استعمارى آلمان محافظت كند، عثمانى است. سپس مى افزايد: رفتار «فوزى بيگ» مشكلات بسيارى به بار آورده. «نادولتى» كاردار سفارت آلمان خيلى سعى كرد «فوزى بيك» از كرمانشاه فراخوانده شود و سرانجام پس از شكايت هاى ممتد، شخصى به نام «جميل بيك» به عنوان وابسته نظامى عثمانى و معاون فوزى بيك، به كرمانشاه اعزام شد كه مدعى بود روش فوزى بيك را تغيير خواهد داد، ولى «فوزى بيك» فراخوانده نشد و نادولتى كماكان شكايت مى كرد.
    به گفته «گركه»، محقق تاريخ جنگ «انور پاشا»، فوزى بيك را با همه اشتباهاتش نگه داشت، چون توانسته بود بدگمانى ايرانيان را نسبت به هدف هاى تجاوزگرانه عثمانى بزدايد.
    نظام السلطنه و اعضاى هيأت اجرايى مى دانستند كه «نادولتى» كاردار سفارت آلمان با عثمانى ها راضى نيست و در ۲۱ ربيع الاول، در اين باره مذاكره شد كه اگر «نادولتى» بگويد چرا شما با ديگران چنين رفتارى نمى كنيد، چه بايد گفت. مقام ايرانى جواب داد: «نمى توانيم حقيقت امرى را كه با عثمانى ها در ميان داريم، پيش او كشف كنيم و اگر كشف كنيم، آن ايراد او وارد است. در اين صورت بايد فكر جواب كرد».
    نظام السلطنه پيشنهاد مى كند كه بايد «قدرى به تاريخ پرداخت و گله گزارى نمود كه توقعات ما در اين مدت، از دولت آلمان چه بود و شما كه آمديد، انتظارات خوب داشتيم و حالا مى بينيم كه اثرى از آن انتظارات ظاهر نمى شود، بلكه بيشتر بر جراحات ايرانيان نمك پاشيده مى شود».
    بعد از مذاكرات بسيار، اعضاى هيأت به اين نتيجه رسيدند كه شايد به اندازه كافى موازنه بين آلمانى ها و عثمانى ها را نگه نداشته اند و چون آلمانى ها عقب افتاده اند «نادولتى» كاردار سفارت آلمان بايد از آن پس مانند مردى كه دو زن دارد، رفتار كنند.
    رابطه ايران و عثمانى، از يك جهت هميشه جنبه اسلامى و ضداستعمارى داشت و طرفين به اين مسأله توجه داشتند، چنان كه انور پاشا و نظام السلطنه، به هم دست دوستى دادند. همچنين اكثر علماى ايران از حركت مهاجرت پشتيبانى كردند و عده اى نيز همراه آنان بودند.
    به پاس چنان وحدتى بود كه علماى شيعه عتبات، شمشيرى به نظام السلطنه اهدا كردند. رضا قلى نظام مافى در مقاله اى در اين باره نوشته است:
    «اهداى شمشير از دو بابت اين همبستگى را مى نماياند، از يك سو ارزش مذهبى اين هديه، از طرف مقام توليت نجف اشرف، پشتيبانى مذهب را در اين مبارزات ملى نشان دهنده مردانگى و تحرك و تهاجم و مظهر استقلال ممالك اسلامى مى بود.‎/.».
    عده اى از خدام حرم، به رياست حاج شيخ قاسم شمسه، به اطلاع دولت عثمانى، شمشير را به كرمانشاه آوردند و در ۲۹ محرم ۱۳۳۵ به نظام السلطنه اهدا كردند.
    روابط دولت مهاجرت با امپراتورى آلمان
    رابطه دولت نظام السلطنه با آلمان، به مراتب پيچيده تر و مشكل تر بود. آلمانى ها و شارژدافر (كاردار آلمان)، «نادولتى» چند مسأله داشتند.
    اولاً رقابت آلمان با عثمانى و بخصوص رقابت «نادولتى» با «فوزى بيك» مشكل ايجاد مى كرد. ثانياً آلمانى ها سردرگم بودند و هنوز صحبت از افغانستان مى كردند. ثالثاً رابطه غيرصميمانه «نادولتى» با نظام السلطنه و هيأت اجرايى و سوءظن متقابل تا آخر برطرف نشد. «نادولتى» قبل از آنكه به كرمانشاه بيايد، در يادداشتى به تاريخ ۵ شعبان ،۱۳۳۴ خطاب به وزارت خارجه آلمان، راهكارى را كه براى عمليات در هند، افغانستان و ايران مناسب مى دانست به روى كاغذ آورده بود و در مورد ايران نوشته بود:

    « از ايران بايد به عنوان پلى براى عمليات استفاده كرد و تعهدات آلمان بايد در اين حد باشد كه به ايرانيان در مورد كوشش آنان براى آزادى از تسلط روسيه و انگلستان كمك شود و هنگام عقدقرارداد صلح، آلمان و متحدين آن، استقلال و تماميت ارضى ايران را رسماً بشناسد».
    اعضاى هيأت اجرايى نهضت مهاجرت قبل از ملاقات با «نادولتى» با تجربه اى كه پيشتر، در ارتباط با مأمورين آلمانى كسب كرده بودند، درباره نحوه برخورد با آنها بحث كردند و همين امر نشان مى دهد از اين ملاقات احساس نگرانى مى كرده اند. در جلسه ۱۴ ذيقعده چنين گفته شد: آلمانى ها از در موافقت درآمدند و صميمانه با آنها رفتار كردند و اگر صميميتى در كار آنها نبود، تا وقتى كه از آنها مخالفتى ظاهر نشده است، با آنها به طريق مماشات و ظاهرسازى سلوك مى كنيم و اگر مخالفت خود را ظاهر كردند و اثرى بر آن مترتب نبود، تكليف ما با آنها قطع و جلوگيرى از اثرات مخالفت آنها خواهد بود.» «نادولتى» كاردار سفارت آلمان يك ماه بعد از ورود مهاجران، به كرمانشاه وارد شد. شاهزاده سليمان ميرزا رهبر نمايندگان حزب دموكرات و دموكرات ها همراه او بودند و از همان ابتداى حضور اين افراد، رابطه «نادولتى» و نظام السلطنه دچار مشكل شد، چون «نادولتى» سعى كرد «سليمان ميرزا» را در اداره امور دخيل كند و همين امر موجب سوءظن نظام السلطنه شد. «گركه» مى نويسد همه اشكالات نظام السلطنه به «سرسختى» سليمان ميرزا مربوط نمى شد، بلكه تأثير كاظم زاده (فيلسوف و دانشمند معروف ايرانى) نيز دخيل بود.
    به گفته «گركه» محقق تاريخ جنگ جهانى اول، «نادولتى» نقشه هاى خيال انگيز در سر داشت و يك مشكل آلمان اين بود كه «نادولتى نرمش پذير، كياست و احياناً حيله گرى نداشت تا بتواند با نرمش و نزاكت بيشتر، موقعيت خويش را حفظ كند.»
    گرچه محقق تاريخ جنگ او را آدم خشك و سرد و انعطاف ناپذيرى توصيف كرده است كه شديداً به «فوزى بيك» و سياست عثمانى شك داشته و بدبين بوده و تصور مى كرده است كه نظام السلطنه تحت نفوذ او بوده، نظر «نادولتى» نسبت به نظام السلطنه نيز منفى بود و وقتى كار با او به بن بست رسيد، سعى كرد او را ازكار بركنار كند و «مخبرالسلطنه» را براى رياست حكومت موقت پيشنهاد كرد.
    «نادولتى» بر موقتى بودن حكومت نظام السلطنه تأكيد داشت و مى كوشيد با تهران و با شاه تماس مستقيم برقرار كند. «نادولتى» حكومت نظام السلطنه را قبول نداشت و به همين دليل «نظام السلطنه» تلاش كرد از طريق نماينده اش، وحيد الملك شيبانى، با مقامات آلمانى در «برلين» تماس بگيرد «نظام السلطنه» از رفتار و سياست نادولتى به سيدمحمدصادق طباطبايى و سيدمحمدصادق انور پاشا وزير جنگ عثمانى شكايت مى كرد و مى گفت «نادولتى» كاردار سفارت آلمان در همه كارها دخالت مى كند و بايد همه كارها به ميل او انجام شود و اگر به ميل او انجام نشود، تهديد مى كند كه بودجه مهاجران را قطع خواهد كرد.
    به نوشته «گركه»، محقق تاريخ جنگ «نادولتى» توقعات «نظام السلطنه» را براى به رسميت شناخته شدن رياستش رد مى كرد و او را فقط نماينده دولت موقت برمى شمرد. رابطه نظام السلطنه با «نادولتى» هيچ گاه بر پايه اتحاد و اعتماد برقرار نشد و «نادولتى» حتى درباره مسأله توطئه سوءقصد عليه نظام السلطنه اظهار شك مى كرد. «گركه» نيز تا حدى تحت تأثير آن ارزيابى قرار گرفته و گزارش هاى «نادولتى» را كاملاً صحيح مى پندارد، در حالى كه با آگاهى از متن مذاكرات هيأت اجرايى، جنبه ديگرى از سياست آن دولت و نظريات اعضاى آن، درباره محاكمه مجرمين، عيان مى شود. به نظر مى رسد هرچه «نادولتى» بيشتر ناكام مى شده، به هيأت اجرايى و بخصوص به شخص نظام السلطنه بيشتر توهين مى كرده است، از آن طرف، هيأت اجرايى و نظام السلطنه، معتقد بودند «نادولتى» تحت تأثير تحريكات سليمان ميرزا است.
    اعضاى هيأت بر اين باور بودند كه «نادولتى» بهانه جويى مى كند و اساس سياست آلمان مشخص نيست. مدرس مى گفت «نادولتى» گربه رقصانى مى كند و دائم شرايط خود را تغيير مى دهد. هيأت اجرايى نهضت مهاجرت از روش «نادولتى» ناراضى بود و بعضى از تقاضاهاى او را دخالت در امور داخلى كشور مى دانست. اين را نيز اضافه كنيم كه مهاجرين با همه مشكلاتى كه با «نادولتى» داشتند درباره او با احتياط و ملاحظه صحبت مى كردند و سعى داشتند حتى المقدور نگذارند ارتباط وى قطع شود. بخصوص تأكيد داشتند به او فهمانده شود كه مهاجرين هميشه دسته جمعى تصميم مى گيرند و او فقط با يك نفر، يعنى «نظام السلطنه» طرف نيست.
    ادامه دارد

  3. #3
    کاربر سایت MASOUD is an unknown quantity at this point
    تاریخ عضویت
    May 2008
    محل سکونت
    Anzali
    نوشته ها
    2,919
    میزان امتیاز
    0

    پیش فرض پاسخ : رويدادهاى مهم خاورميانه ازسقوط امپراتورى عثمانى تا به امروز

    رويدادهاى مهم خاورميانه از سقوط امپراتورى عثمانى تا به امروز

    پس لرزه هاى انقلاب روسيه



    محسن ميرزايى

    هنگامى كه انقلاب روسيه پيش آمد، ارتش امپراتورى روسيه در ايران به فرماندهى «ژنرال باراتف» پيروزى هاى بزرگى به دست آورده بود. ارتش عثمانى به فرماندهى «احسان بيك» فاتح نبرد«كوت العماره» كه تا همدان پيش آمده بود عقب نشينى كرد. از خاك ايران بيرون رفته بود. با سقوط بغداد در ماه مارس۱۹۱۷ آلمانى ها و عثمانى ها بين النهرين را از دست دادند و اين رؤياى«ويلهلم» كه مى خواست با تسلط بر مسير راه آهن برلين - بغداد در اعماق قاره آسيا نفوذ كند به حقيقت نپيوست و از آن تاريخ به بعد خط برلين - باكو- بخارا و حفظ و حراست آن، در برنامه عثمانى ها و آلمانى ها قرار گرفت. انگليسى ها هم كه در بين النهرين و فلسطين و سوريه پايگاه هاى مهمى را به دست آورده بودند متوجه قفقاز شدند تا با استفاده از بحران انقلاب روسيه تزارى خلأ قدرت در ماوراء قفقاز را با حضور خود پر كنند و اقدام به چنين كارى مستلزم رويارويى با ارتش امپراتورى عثمانى بود كه هنوز از پاى درنيامده بود. تا تابستان ۱۹۱۷ سربازان روسيه تزارى هنوز در جبهه هاى جنگ مقاومت نشان مى دادند ولى اين نكته بديهى بود كه اين مقاومت دوامى نخواهد داشت و بزودى فروپاشى ارتش روسيه تزارى آغاز خواهد شد. در اين هنگام جبهه هاى نبرد از نواحى جنوبى روسيه آغاز مى شد و تا «قفقاز» و درياى خزر و شمال غربى ايران امتداد مى يافت.
    در اين هنگام روز به روز تعداد فراريان از ارتش روس بيشتر مى شد و سربازانى كه تا چند ماه پيش پيروزمندانه جنگيده بودند صفوف ارتش را ترك كرده، براى بازگشت به شهر و ديار خود شتابزده راهى قفقاز شدند و در همين ايام قواى امپراتورى عثمانى نيز كه متحد آلمان ها بودند براى پيشرفت به سوى قفقاز و تصرف آن منطقه مانعى پيش راه خود نمى ديدند و اگر عثمانى ها به شهر «تفليس» كه پايتخت ايالت قفقاز بود دست مى يافتند، قواى عثمانى و آلمانى به سراسر قفقار از «باطوم» تا بحر خزر مسلط مى شدند و معادن پرارزش نفت بادكوبه و معادن و ثروت هاى طبيعى اين ناحيه تا درياى خزر در اختيار آن ها قرار مى گرفت. از اين رو مقامات سياسى و نظامى لندن با شتاب تمام درصدد آن بودند كه نيرويى كارآمد به اين منطقه اعزام نمايند. مأموريت اين هيأت نظامى آن بود كه به محض ورود به سرزمين قفقاز از روس ها، گرجى ها و ارمنى ها نيرويى بسيج كنند و با اين نيرو از پيشرفت ارتش عثمانى در قفقاز پيشگيرى كنند، بدين منظور در ماه هاى پايانى سال ۱۹۱۷ به يكى از ژنرال هاى بر جسته انگليسى به نام« دنسترويل» مأموريت داده شد كه اين نيروى چندمليتى را سازماندهى كند. ما در اين گزارش و گزارش هاى بعد از آن فشرده خاطرات اين ژنرال انگليسى را از نظر خوانندگان گرامى روزنامه ايران مى گذرانيم.
    خاطرات ژنرال «دنسترويل»
    تاريخچه عمليات نظامى گروه تحت فرماندهى من كه حد فاصل سرزمين هاى واقعى ميان بغداد در بادكوبه را دربرمى گرفت بر حسب اتفاق تماماً با حروف «ب» شروع مى شود: برلين ـ باكوـ باطوم - بخارا - بغداد و اگر به جاى نام اسلامبول نام قديمى اين قلمرو را كه «بيزاتيوم» ناميده شد در نظر بگيريم تقريباً تمامى سرزمين ها و مراكزى كه من با آن در ارتباط بودم با كلمه «ب» آغاز مى شود.
    در اواخر سال ۱۹۱۷ ميلادى از سوى مقامات عالى نظامى انگلستان به من دستور داده شد كه به قفقاز بروم.
    مقدمتاً بايد اين نكته را يادآور شوم كه امپراتورى نوپاى آلمان در نقشه جهانگيرى و توسعه خود مصمم بود كه در آسياى صغير و خط سير راه آهن برلين - بغداد نفوذ خود را گسترش دهد و در اعماق قلمرو شرق رخنه كند. پرواضح است كه در اين نقشه، قلمرو مورد نظر آلمان، سرزمين هاى ماوراء و قفقاز - بادكوبه و بحر خزر بود. براين اساس مأموريت من اين بود كه پيش از آن كه آلمانى ها و عثمانى ها به اين نواحى دست اندازى كنند، من با نيرو هاى تحت فرماندهى خويش خود را به آنجا برسانم و از نفوذ آلمانى ها و عثمانى ها در آن قلمرو پيشگيرى كنم و در آن ايام يكى از موانع پيش رو، اين بود كه با پيش آمدن انقلاب روسيه راه شمال براى پيشرفت و نفوذ آلمانى ها به آن ناحيه بلامانع و هموار شده بود. زيرا متحد آلمان يعنى امپراتورى عثمانى، همسايه و هم مرز سرزمين قفقاز بود.
    دسته اصلى قواى تحت فرماندهى من تشكيل مى شد از ۱۲ نفر افسر و ۴۱ نفر درجه دار و سرباز. من با اين نيروى محدود مأموريت داشتم سرتاسر شكافى را كه در سرزمين هاى شمالى ايران به خاطر تخليه قواى روس باز شده بود پركرده، كليه اقدامات آلمان و متحدانش را در اين ناحيه خنثى كنم و در انجام اين مقصود مخالفت ايرانيان بزرگ ترين مشكل ما بود.
    از نظر آلمانى ها سرزمين قفقاز در حكم ميوه رسيده اى بود كه در دهان باز بيفتد و عثمانى ها با تصرف قفقاز مى توانستند به پيروزى هاى درخشانى دست يابند ولى نيروهاى امپراتورى عثمانى همانند سال ۱۹۱۶ نبود كه قادر به انجام عمليات مهمى باشد.
    سربازان عثمانى در طول مدت جنگ فرسوده و زبون شده بودند و فرماندهان آنها نه تنها نفرات را تشويق نمى كردند بلكه خود نيز روحيه خويش را از دست داده بودند.
    ما انگليسى ها بر اين باور بوديم كه در برابر نيروهاى بى روحيه و در هم شكسته امپراتورى عثمانى مى توان به سادگى و آسانى نيروهايى از گرجى ها و ارمنى ها تشكيل داد و از نفوذ عثمانى در قفقاز جلوگيرى كرد. متأسفانه در مرحله عمل نتيجه كار برعكس انتظارات و تصورات ما بود. زيرا انقلاب آنچنان روحيات مردم قفقاز را تغيير داده بود كه به چيزى جز انقلاب نمى انديشيدند و در آن فضا حتى مقدس ترين احساسات كه تعصب وطن پرستى و حس حفظ وطن و خانه و خانمان بود به كلى از بين رفته بود و چون پيشرفت و موفقيت مأموريت هيأت اعزامى انگليسى به فرماندهى من، براساس تحريك حس وطن پرستى ساكنان بومى ايالت قفقاز بود، نقشه هاى ما عملاً نقش بر آب شد و من مى توانم اطمينان بدهم كه در آن ايام احساسات وطن پرستى در اهالى آن ناحيه وجود خارجى نداشت.
    بدين ترتيب از آغاز كار معلوم بود كه نقشه هاى دولت امپراتورى انگلستان در قفقاز كارساز نخواهد شد. البته ما نبايد طراحان اين نقشه را سرزنش كنيم كه چرا سياستمداران انگليسى مبناى كار خود را بر وطن پرستى قفقازى ها بنيان نهاده بودند. سر اين معما اين است كه:
    براساس گفته خود روس ها، مردم شهر تفليس (مركز ايالت قفقاز) سال ها پيش ازجنگ جهانى اول از نظر روانى تحت نفوذ معنوى آلمانى ها بودند.
    سال ها پيش از آغاز جنگ جهانى اول امپراتورى آلمان خود را براى يك جنگ عمومى آماده مى كرد و براى اينكه از هرگونه مخاطراتى در امان بماند نفوذ خود را در شمال و جنوب قفقاز توسعه مى داد و در آن قلمرو، ريشه هاى محكمى دوانده بود.
    در ايام جنگ مردم شهر تفليس كه پايتخت ايالت قفقازيه بود اخبار و اطلاعات «آژانس رويتر» را مطالعه مى كردند و زمانى كه آن تلگراف ها را با اطلاعات بى سيم آلمان كه آكنده از حماسه سرايى بود مقايسه مى نمودند، اين طور نتيجه مى گرفتند كه آلمان در جنگ پيروز خواهد شد و با خود مى گفتند انگليسى ها چكاره اند.اگر آلمان پيروز شود، قفقازيه را از دست اندازى عثمانى ها در امان نگه مى دارد و اگر عثمانى ها حمله كنند، آلمان جلوى آنها را مى گيرد.
    اين طرز فكر قفقازى ها بود، لذا عدم وجود تعصب و عرق ملى موجب آن شد كه تمامى تلاش ها و مقاصد نظامى ما در آن قلمرو عقيم بماند و در حوادث بعدى اين سرزمين، حتى در اوج كشتار و بحران، عرق ملى قفقازى كه مى توانست نجات بخش آنها باشد، بيدار نشد.
    كوتاه سخن اينكه: كليه عوامل تشكيل دهنده آن صفتى كه ما آن را «شجاعت» مى ناميم در نتيجه انقلاب روسيه، مفقودالاثر شده بود و به جاى آن يأس غم انگيزى همگان را احاطه كرده بود و در مقابل هر پيشامدى مى گفتند: «آيا در اين شرايط اقدام و عمل ما نتيجه اى خواهد داشت! ». اين بود وضع قفقاز و مردم قفقازيه در بحرانى ترين روزهاى جنگ جهانى اول و اما ايران.
    اوضاع ايران در آخرين سال جنگ جهانى اول
    با وجود اين كه ايران از نخستين روزهاى جنگ اعلام بيطرفى كرده بود، اراضى اين كشور از همان ابتداى جنگ جهانى اول، عرصه كشمكش و درگيرى هاى نظامى روس و عثمانى شد. بويژه ناحيه ميانى قزوين و كرمانشاه صحنه درگيرى ها بود. اين وضعيت ادامه داشت تا نيروهاى انگليسى، بغداد را به تصرف خود درآوردند و با سقوط بغداد كفه ترازوى روس ها سنگين تر شد. روس ها بر اثر پيروزى هاى ما در ديگر جبهه هاى جنگ و تسلط ما بر راه هاى ارتباطى بين النهرين (عراق) در ايران، توانستند راه هاى سرحدى بين النهرين و ايران را كه تا شمال شرق و بحر خزر امتداد مى يافت تحت نظر بگيرند. نيروهاى عثمانى در اين مسير، به هيچ وجه قصد تعرض علنى نداشتند و تنها براى زير نظر داشتن خط مقدم جبهه قواى روس، نيروهاى زيادى را در شمال شرق مرزهاى خود به حال آماده باش نگه داشته بودند و با كمال دقت مراقب جريانات سوق الجيشى اين ناحيه بودند.
    تسلط بلشويك ها و تغيير موقعيت جبهه
    چند ماه پس از انقلاب، پس از سقوط حكومت موقت انقلابى و بر سر كار آمدن «بلشويك»ها ـ در ماه نوامبر ۱۹۱۷ به دستور «لنين» نيروهاى نظامى روسيه تزارى تخليه نواحى شمالى ايران را آغاز كردند. براثر اين رويداد، در جناح راست نيروهاى جنگنده انگليسى در جبهه بين النهرين (عراق) شكافى به فراخى ۴۵۰ مايل باز شد كه عوامل جاسوسى آلمان و عثمانى با استفاده از آن شكاف مى توانستند آسياى مركزى را به آسانى تحت نظر داشته باشند.
    در آغاز چنين مى پنداشتيم كه ما مى توانيم در اين شكاف ايجاد شده آن دسته از نيروهاى نظامى روسيه تزارى را كه مشغول عقب نشينى هستند با پرداخت مقررى و در صورت لزوم با هزينه هاى نسبتاً گزاف، تحت فرمان خود درآوريم و زير پرچم انگلستان و فرماندهان انگليسى اين نيروها را به خدمت خود گيريم. متأسفانه تمامى تشبثات و كوشش هاى ما در اين زمينه ناموفق و بى نتيجه بود. يك عامل بازدارنده ديگر اين بود كه بلشويك ها هر كسى را كه به خدمت انگلستان درمى آمد و به عنوان داوطلب وارد گروه مى شد محكوم به اعدام مى كرد.
    نتيجه اين شد كه از فكر به كار گرفتن سربازان روسى كلاً منصرف شديم و تصميم گرفتيم كه اين شكاف ايجاد شده را به وسيله نيروهاى خودمان پر كنيم.
    توضيحاتى پيرامون اين شكاف
    سرزمين هايى كه در طرف مشرق بغداد قرار دارد سرزمين هاى پرنشيب بين النهرين است. اين قلمرو پست در حدود هشتاد مايل تا سرحدات غربى ايران و تا دامنه سلسله جبال سرحدى اين كشور ادامه دارد.
    سرزمين واقع شده ميان ناحيه پست بين النهرين تا ارتفاعات سرحدى كوهستانى ايران، به تدريج مرتفع مى شود. يعنى ابتدا تپه و ماهورهاى كوچك از نزديكى سرحد ايران شروع مى شود و وضعيت جلگه تدريجاً تغيير مى يابد و از اين نقطه تا بحر خزر يعنى در مسافت ۴۰۰ مايل به خط مستقيم تمام منظره ها و دورنماها عبارت است از كوه هاى برهنه كه متناوباً ميان آن جلگه و دشت هاى حاصلخيز مشاهده مى شود و راههاى كوهستانى از پنج تا شش هزار فوت ارتفاع عبور مى كند و ميانگين ارتفاع كوهها سه الى هفت هزار فوت است.
    آخرين گردنه كوهستانى در نزديكى منجيل است. مابقى، آن طرف گردنه تا ساحل بحر خزر در امتداد ۷۰ مايل مسافت با ساير نواحى، تفاوت كلى دارد و اين وضعيت منحصر به قاره آسياست و در ساير نقاط جهان وجود ندارد.
    بدين ترتيب پس از طى ۳۰۰ مايل مسافت و عبور از كوه هاى لخت و خالى از سكنه و نباتات، غفلتاً وارد جنگل هاى انبوه و باشكوهى مى شويد و اين مانند آن است كه شما مثلاً يك دفعه از يك سياره وارد سياره ديگرى بشويد. نواحى بحر خزر داراى آب و هواى مختلف است و سواحل آن در واقع نمونه و مظهر اختلافات نباتى و جوى كليه نقاط مملكت مى باشد، طوايف و قبايل بيشمار كوچك كه يادگار و بازمانده ملل بااقتدار تاريخى مى باشند در نواحى ساحلى خزر زندگى مى كنند.

    قزاقان در شمال ، تركمن ها در مشرق و گيلك ها در جنوب و تاتارها و گرجى ها و ارامنه و داغستانى ها در مغرب اين درياچه باستانى.‎/‎/
    راه شوسه بحر خزر از بندر انزلى تا تهران و همدان در دست روسها است.
    ساختار ارتش من
    من فرمانده يك ارتش نبودم بلكه رئيس يك هيأت اعزامى بودم كه تقريباً دويست نفر افسر و به همان تعداد نفرات آموزش ديده در اختيار داشت كه مأمور آموزش و تربيت يك ارتش جديد بودند. نفرات ياد شده از جبهه هاى مختلف جنگ انتخاب و اعزام شده بودند؛ از جبهه فرانسه، از سالونيك، از مصر، از بين النهرين، از كانادا، استراليا، زلاندنو و از جمهورى هاى جنوب آفريقا. اينان در جبهه هاى جنگ آبديده شده و امتحان كارآمدى خود را داده بودند. بى ترديد مى توان گفت افراد هيأت اعزامى، فوق العاده و قابل تمجيد بودند و رياست به چنين افرادى موجب سرافرازى هر فرماندهى بود.در مأموريت من «زمان» نقش عمده را داشت. بنابراين من مجبور بودم نفرات تحت فرمان خود را دسته دسته همان طور كه از راه مى رسيدند فوراً به محل مأموريتشان اعزام كنم به طورى كه هرگز نتوانستم تمام افراد خود را براى يك بار هم كه شده در يك محل جمع آورى و ملاقات كنم زيرا به علت وسعت عرصه عمليات و گستردگى حوزه مأموريت تمركز كليه افراد در يك جا غيرمقدور بود.
    ادامه دارد


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

     

کلمات کلیدی این موضوع

نمایش برچسب‌ها

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید