رويدادهاى مهم خاورميانه ازسقوط امپراتورى عثمانى تا به امروز
كودتاى انگليسى در قزاقخانه روسى
محسن ميرزايى
![]()
«قزاقخانه ايران» كه عنوان رسمى آن «بريگاد سواره قزاق همايونى» بود و در جنگ جهانى اول تعداد نفرات آن به ۱۱ هزارنفر افزايش يافت و «ديويزيون» قزاق ناميده شد، پيش از سقوط امپراتورى روسيه در سال ۱۹۱۷ ميلادى، پيوسته تحت نفوذ امپراتورى روسيه تزارى قرار داشت. فرمانده اين نيرو از سوى نايب السلطنه روسيه تزارى كه در شهر تفليس مستقر بود، منصوب مى شد.فرمانده مزبور موظف بود كه جزئيات امور قزاقخانه را به نايب السلطنه امپراتور روس گزارش بدهد.در قرارداد فيمابين دولت ايران و دولت روسيه تزارى وظيفه فرمانده نيروى قزاق ايران و حدود اختيارات او محدود به آموزش سواركارى به افراد ايرانى نيروى قزاق بود ليكن در عمل، از ستاد نايب السلطنه امپراتور روس در قفقاز دستور مى گرفت و موظف به اجراى نظرات سفارت روسيه تزارى در تهران بود.
البته تا زمانى كه ناصرالدين شاه زنده بود به دليل طول مدت سلطنت و تسلطى كه به امور داشت فرمانده قزاق تابع دستورات شاه و وزير جنگ بود ولى پس از او فرمانده قزاق در امور داخلى ايران دخالت مى كرد و اين ناشى از ضعف دولت ها بود. كلنل كاسا كوفسكى كه بيش از سه دوره سه ساله فرماندهى اين نيرو را به عهده داشت شبكه جاسوسى گسترده اى در اختيار داشت كه قلمرو نفوذ آن تا آن سوى مرزهاى ايران نيز گسترده بود. او در امور انتظامى، امور شهردارى و حتى امور اقتصادى و اخذ وام هاى خارجى مداخله مى كرد و نگارنده اسناد آن را در كتاب «تاريخچه بريگاد و ديويزيون قزاق» منتشر كرده است. اين نيرو كه بى ترديد منظم ترين و آزموده ترين بخش ارتش ايران به شمارمى رفت پيوسته مورد حسد مقامات سياسى انگليس بود. يكى از وزراى مختار انگليس «سراسپرينگ رايس» اين حسادت را علناً مطرح كرده مى نويسد: بريگاد و سواره قزاق همايونى عملاً نشانه اقتدار امپراتورى روسيه تزارى در ايران بود و نظم و انضباط سواركاران اين نيرو، بسيار چشمگير بود، از اين رو من نيز گروهى از سواركاران نيزه دار «بنگالى» را به ايران آوردم تا هنگام حركت وزير مختار و كنسول هاى انگليس در ايران همانند افراد بريگاد و قزاق نشانه اى از عظمت امپراتورى انگليس باشد. پس از آن كه در زمان مظفرالدين شاه پس از عزل ميرزاعلى اصغر خان اتابك دربار تحت نفوذ طرفداران انگلستان قرار گرفت، شاهزاده فرمانفرما وزيرجنگ براى محدود كردن اين نفوذ كلنل كاساكوفسكى كوشش هايى نمود كه چندان موفقيت آميز نبود. «چرنوزوبوف» كه جانشين كاساكوفسكى در ايران بود به خاطر وقايع مشروطيت و افشاگرى هاى روزنامه ها در مورد بريگاد قزاق و اعتراض مطبوعات به مداخله فرماندهان قزاق در امور مملكت درگيرى هايى با افسران ايرانى قزاقخانه پيدا كرد، تا آنجا كه شايعه انحلال قزاقخانه پيش آمد و بنابر شواهد تاريخى گويا مدت زمان كوتاهى نيز فرماندهى قزاق به حاجى مجدالدوله پسردايى ناصرالدين شاه واگذار شد.
شورش در قزاقخانه
سرانجام سوءاستفاده «كلنل چرنوزوبوف» و بدرفتارى او با افسران ايرانى موجب آن شد كه در قزاقخانه شورشى برپا شود تا آنجا كه افسران ايرانى «چرنوزوبوف» را در اتاقش زندانى كردند و او پس از رهايى از بازداشت مدتى مجهول المكان بود تا اين كه بى سرو صدا از ايران خارج شد. چند سال بعد كه نيروهاى روسيه با عثمانى ها در شمال ايران درگير شدند همين «چرنوزوبوف» كه به مقام سرتيپى رسيده بود در مقام فرماندهى يك لشكر روسى به شمال ايران آمد و با نيروهاى چريك عثمانى درگير جنگ شد.
آمدن لياخوف
جانشين «چرنوزوبوف» سرهنگى بود به نام «لياخوف». اين افسر سختگير در اندك زمانى بريگاد قزاق را سرو سامانى داد و چون محمدعلى شاه در مبارزه با مشروطه خواهان متكى به نيروى قزاق بود در جريان به توپ بستن مجلس، «لياخوف» ابتكار عمل را در دست گرفت و در توپ بستن مجلس و تخريب خانه مشروطه خواهان از خود خشونت كم نظيرى نشان داد. «لياخوف» كه يك افسر سلطنت طلب خشن بود موقعيت را غنيمت شمرد و براى تحقير امپراتورى انگلستان تا آنجا پيش رفت كه به انگليسيان التيماتوم داد كه اگر درهاى سفارت و كنسولگرى خود را براى مشروطه خواهان متوارى فرارى باز نگه دارند سفارت انگليس را به توپ خواهد بست و كار بدانجا كشيد كه «ادوارد هفتم» امپراتور انگلستان با ارسال تلگرافى به دولت ايران التيماتوم داد.
لياخوف حاكم نظامى تهران شد
پس از توپ بستن مجلس، «لياخوف» از سوى محمدعلى شاه فرماندار نظامى تهران شد و در آن روزهاى بحرانى با اختيارات كامل حكومت مى كرد و حتى «امير بهادر جنگ» كه سپهسالار و فرمانده كل قوا به شمار مى رفت كوچكترين نفوذى نداشت (ر.ك. به يادداشت هاى روزانه غلامعلى خان عزيزالسلطان)
بزودى دوران يك ساله اى كه آن را «استبداد صغير» ناميده اند به سر آمد و در حالى كه انتظار مى رفت محمدعلى شاه بر اوضاع مسلط شود ناگهان اردوى شمال به رياست سپهسالار تنكابنى و فرماندهى نظامى يپرم خان ارمنى از شمال تهران را محاصره كردند و مجاهدين مسلح كه در تهران در خانه ها پنهان شده بودند ناگهان با نيروهاى بريگاد قزاق درگير شدند و چون تنها نيروى وفادار به شاه قدرت مقاومت در خود نديد محمدعلى شاه به سفارت روس پناه برد و از سلطنت مستعفى گرديد.
كلنل «لياخوف» پس از فتح تهران شخصاً خود را تسليم كرد و نيروى قزاق نيز در پادگان هاى خود درآن چند روز به حالت آماده باش بودند تا اگر حمله اى به قزاقخانه شد از خود دفاع كنند.در اين هنگام «لياخوف» تهران را ترك كرد و يكى از شاهزادگان روس به نام «پرنس وادبولسكى» فرمانده قزاق شد.
در اين هنگام بحث پيرامون انحلال قزاقخانه بزودى پايان گرفت زيرا دولت موقت انقلابى نمى خواست در آن مرحله حساس تاريخى با روسيه تزارى درگيرى داشته باشد لذا، آن دسته از افسران قزاق ايرانى كه تمايلات آزاديخواهانه داشتند بزودى تنبيه و توبيخ شدند و «پرنس وادبولسكى» بر اوضاع مسلط شد.
پس از «پرنس وادبولسكى» ژنرال «مايدل» رئيس قزاقخانه شد و چون مأموريت او مصادف با جنگ جهانى اول بود توسعه قزاقخانه تا ميزان يك لشكر ۱۱ هزارنفرى موردنظر دولت روسيه تزارى بود ولى مليون با اين گسترش موافقت نمى كردند. در كابينه سپهسالار تنكابنى (در سال دوم جنگ) روسها و انگليسى ها دولت را مجبور كردند كه با گسترش نيروى قزاق به ميزان ۱۱ هزار نفر و تشكيل پليس جنوب به فرماندهى افسران انگليسى آن هم به تعداد ۱۱ هزار نفر موافقت كند. دولت سپهسالار تحت فشار دولتين آن را پذيرفت ولى قطعيت آن را موكول به تصويب مجلس شوراى ملى نمود. اما دولتين روس و انگليس منتظر تصويب مجلس نشدند و به توسعه قزاقخانه تا يك لشكر ۱۱ هزارنفرى اقدام كردند و انگليسى ها نيز متقابلاً پليس جنوب را در فارس با همان تعداد تأسيس كردند كه دولت ايران هرگز آن را به رسميت نشناخت.
انقلاب روسيه و تحول اوضاع
در سال ۱۹۱۷ درحالى كه ارتش روسيه تزارى در نواحى غرب كشور توانسته بود مليون ايرانى و قواى عثمانى را عقب بنشاند و بر اوضاع مسلط شود، ناگهان انقلاب روسيه پيش آمد و با سقوط تزار ارتش روسيه تزارى ايران را تخليه كرد. در آغاز كار يك حكومت موقت به رياست «كرنسكى» بر سر كار آمد و «كرنسكى» از طرف دولت موقت انقلابى يك سرهنگ انقلابى به نام «كلرژه» را براى رياست قزاقخانه ايران به تهران اعزام نمود و سرلشكر «مايدل» نيز بى هيچ مقاومتى قزاقخانه را در اختيار او گذاشت.
كودتا در قزاقخانه
![]()
در اين هنگام دولت انگلستان كه براى مدتى بيش از چهل سال درصدد تعطيلى قزاقخانه بود درصدد برآمد كه قزاقخانه را از دست روس ها بيرون آورد و دراختيار خود بگيرد.از اين رو با اطلاع شاه و رئيس الوزرا، كلنل «استاروسلسكى» را كه يك افسر عالى رتبه سلطنت طلب روس بود، واداشتند كه در قزاقخانه دست به كودتا بزند و «كلنل كلرژه» را از ايران بيرون كند. «استاروسلسكى» نيز با كمك نيروهاى قزاق همدان كه رضاخان سوادكوهى فرمانده ايرانى آن بود طى كودتايى در قزاقخانه «كلرژه» را ازكار بركنار كردند.
سرهنگ قائم مقامى در كتاب خود به نام «تاريخچه ارتش ايران» جريان كودتاى قزاقخانه را اين چنين توصيف مى كند: «حكومت موقتى كرنسكى كه بعد از برافتادن حكومت تزارى روى كار آمده بود چنانكه ديديم «سرهنگ كلرژه» نامى را از طرف خود به جاى «بارن مايدل» براى فرماندهى بريگاد قزاق به ايران فرستاد.
از اين موقع افسران روسى بريگاد قزاق، به دو دسته هواخواه حكومت تزارى و طرفداران انقلابيون تقسيم شدند و اين دسته اخير تحت هدايت «سرهنگ كلرژه» بودند. سرايت افكار بلشويكى به داخل سازمان قزاق موجب نگرانى انگليسى ها شد زيرا انگليسى ها مى خواستند جنگ را تا شكست آلمان مداومت دهند و چنانچه دامنه انقلاب روسيه به خاك ايران هم كه اهالى آن از متفقين ناراضى و مستعد شورش بودند، كشيده مى شد قطعاً موقعيت افسران بلشويك قزاق تقويت مى گرديد و در اين صورت موقع نظامى و سياسى متفقين را متزلزل مى نمود.
اين است كه انگليسى ها به فكر افتادند، به هر نحو كه هست خاطر خود را از جانب سازمان قزاق آسوده كنند و چون اقدامات هيأت اعزامى درباره انحلال اين سازمان به جايى نرسيده بود ناگزير درصدد برآمدند كه لااقل سازمان قزاق را به دست يك نفر افسر ضدكمونيسم بسپرند تا بعد فرصتى به دست آيد و شايد بتوانند بساط سازمان قزاق را از ايران براندازند ولى اجراى اين فكر هم ايجاب مى كرد كه زير پاى «سرهنگ كلرژه» را جاروب كنند.نقشه يك كودتا بدين مناسبت طرح شد.
براى علم كردن اين كودتا با سرهنگ استارو سلسكى Staroselsky مذاكره شد و او دوست صميمى خود «سرهنگ فيلارتف» Filaretoff فرمانده «آترياد همدان» را مأمور انجام اين نقشه نمود. نقشه مزبور در روز ۴ جمادى الاول ۱۳۳۶ (۱۸ بهمن ۱۲۹۶) قبل از ظهر به مرحله عمل گذارده شد. بالنتيجه «سرهنگ كلرژه» مجبور به استعفا و سرهنگ «استاروسلسكى» موقتاً سرپرست لشكر قزاق شد و چون در نظر بود كه اصولاً سازمان نظام قزاق از دست روس ها خارج شود در نظر گرفته شد رياست قزاقخانه به يك نفر از شاهزادگان كه هم طرف اعتماد شاه و هم داراى وجهه ملى بوده باشد واگذار گردد و حتى قدم را فراتر نهاده به فكر افتادند اسم «قزاقخانه» را به يك اسم ملى تبديل نمايند.
در اين موقع سربازخانه «آترياد همدان» بيرون دروازه قزوين و رضاخان فرمانده گردان «آترياد» بود. سرهنگ فيلارتف به مناسبت گفت وگوهايى كه با سرهنگ «استاروسلسكى» كرده بود رضاخان را به دفتر خود خوانده او را متقاعد كرد كه در اجراى نقشه با او همكارى كند و صريحاً به او گفته بود كه من فرمانده تو هستم و مسئوليت هر پيشامدى به عهده من خواهد بود.روزى نزديك ساعت هشت صبح سرهنگ «فيلارتف» به عمارت قزاقخانه رفته بود اتفاقاً قرار بود آن روز ساعت ۹ در قصر قاجار مانورى باشد. «سرهنگ كلرژه» هنوز در رختخواب بود، استوار ذبيح الله پيشخدمت او خبر مى دهد كه «سرهنگ فيلارتف» مى خواهد شما را ببيند. او پاسخ مى دهد بگو «به قصر قاجار» برود و من هم براى ساعت ۹ مى آيم. سرهنگ فيلارتف مى گويد به او بگو اين مانور ديگرى است و يادداشتى نوشته به ذبيح الله مى دهد. در آن نوشته بود كه افرادى از آترياد همدان هستند و شما هم بايد برويد. سرهنگ كلرژه از جا برخاسته مذاكرات آنها به طول مى انجامد تا نزديك ساعت يازده گردان پياده «آترياد همدان» كه گاهى براى مشق و عمليات به ميدان سابق مى آمد برحسب معمول به ميدان مشق آمده بى درنگ پهلوى هر يك قزاق نگهبان آترياد تهران در قزاقخانه، يك نگهبان گذاشت و همچنين روبروى پاسدارخانه عمده عده اى گمارد و روى پشت بام ها هم عده اى فرستادند و دستور دادند كه اگر كسى خواست دست در آورد او را بزنند.
قزاق هاى «آترياد تهران» كه از اين پيشامد چيزى نمى فهميدند مبهوت مانده بودند. رضاخان به دستور «سرهنگ فيلارتف» به عمارت فرمانده لشكر قزاق رفت. سرهنگ فيلارتف در را باز كرده به درون دفتر سرهنگ كلرژه رفته با صداى بلند سرهنگ رضاخان را به درون مى خواند و او هم ناچار به اتاق مى رود.
![]()
«سرهنگ فيلارتف» به سرهنگ كلرژه گفت افسران ايرانى از فرماندهى شما ناراضى هستند و مى گويند دولت ايران با دولت تزارى پيمانى داشته و اينك كه دولت تزارى از ميان رفته و دولت ايران نيز با حكومت موقتى و انقلابى روسيه كارى ندارد دليلى ندارد كه شما يعنى نماينده حكومت موقتى و انقلابى روسيه فرماندهى لشكر قزاق ايران را داشته باشيد. در همين موقع «فيلارتف» موضوع را به سفارت انگليس اطلاع داده بود و از آنجا هم نمايندگانى به قزاقخانه آمده بودند. سرهنگ فيلارتف به «كلرژه» گفته بود من براى حفظ حيثيت افسران روسى در لشكر قزاق به شما پيشنهاد مى كنم به مرخصى رفته سرهنگ «استارو سلسكى» معاون خود را به فرماندهى لشكر بگماريد.
«سرهنگ كلرژه» پاسخ داده بود اين كار به شما مربوط نيست و دولت ايران و روس بايد آن را تصويب كنند. «سرهنگ فيلارتف» گفته بود «آترياد همدان» همه قزاقخانه را گرفته و من به شما دستور مى دهم براى نجات خود اين كار را انجام دهيد، پس از انجام كار، دولت ايران هم تصويب خواهد كرد و انگليسى ها هم در اين كار همراهى مى كنند و رضاخان مأمور است شما را به انجام اين كار وادار نمايد.
سرهنگ كلرژه ناچار استعفاى خود را نوشت و «سرهنگ استارو سلسكى» را به جاى خود معين كرد، در اين موقع با تلفن به سرهنگ «استار وسلسكى» خبر دادند كه كار تمام شده و او به عمارت فرماندهى كه ستاد لشكر هم در همان جا بود، آمده و كار را به دست گرفت وافسران ديگر روسى نيز كه از علت اين كار آگاه شده بودند همه تمكين كردند و دولت ايران نيز سرهنگ «استار و سلسكى »را به فرماندهى لشكر قزاق ايران پذيرفت.
(ر.ك به يادداشت هاى سرهنگ قهرمانى كه خود ناظر اين وقايع بوده، نقل از ص۷۵ - 77 تاريخ احزاب سياسى)
بدين ترتيب نگرانى انگليسى ها از جانب افسران روسى لشكر قزاق تا اندازه اى مرتفع شد.بعد از اين قضيه افسران روسى تحت سرپرستى سرهنگ استار وسلسكى رسماً مخالفت خود را با حكومت انقلابى و كمونيستى به مسيو «براوين» نماينده حكومت روسيه اطلاع دادند و اين مسئله سبب شد كه «براوين» يادداشتى به وزارت امور خارجه ايران فرستاد كه اين افسران با آنكه در خدمت كشور بى طرف ايرانند، درمسائل سياسى دخالت مى كنند و تقاضاى انفصال و اخراج آنها را كرده بود.
لشكر قزاق زير نظر انگليسى ها
انگليسى ها بعد از وقوع انقلاب روس كه تصور مى كردند، شر روس ها از سر ايران و ايرانيان رفع شده است، به فكر افتادند تا سازمان لشكر قزاق را در اختيار خود درآورند. كودتاى (جمادى الاول ۱۳۳۶) سرهنگ فيلارتف قدم نخستين بود كه در اين راه برداشته شد به علاوه در همان ايام قرار بر اين نهادند كه حقوق و مواجب لشكر قزاق به وسيله بانك شاهنشاهى پرداخته شود تا اينكه در ذيقعده ۱۳۳۷ مطابق با دسامبر ۱۹۱۹ قرارداد معروف ايران و انگليس منعقد شد و برحسب ماده سوم اين قرارداد مستشاران نظامى انگليسى به رياست «ژنرال ديكسن» Dikson به ايران آمده دست به كار اجراى نيات خود كه يك كاسه كردن قشون ايران باشد، شدند. شرح مبسوط اين قسمت مربوط به مبحث قشون متحدالشكل است و از آن در آنجا به تفصيل صحبت خواهيم كرد و در اينجا همين قدر كافى است بدانيم كه بالاخره بر اثر اقدامات انگليسى ها در اواخر ماه جمادى الاخر ۱۳۳۸ قمرى ژاندارمرى به اختيار افسران انگليسى درآمد و انگليسى ها خواستند لشكر قزاق را نيز به اختيار خود بگيرند ولى افسران قزاق زير بار نرفتند و حاضر به تسليم نشدند.تاريخ لشكر قزاق ديگر از اين زمان با تاريخ قشون متحدالشكل ايران آميخته مى شود.
ادامه دارد



LinkBack URL
About LinkBacks
پاسخ با نقل قول


علاقه مندی ها (Bookmarks)